http://uppc.ir/do.php?imgf=161405760944051.png http://uppc.ir/do.php?imgf=161405760953373.png رمان اینترنتی جدید
 
اثار شهروز براری صیقلانی  بازنشر میدم
 

مقاله  برترین نویسندگان از  محمدحسن شهسواری

صفحه 01 -کتاب نویسندگان برتر - بقلم ؛محمد حسن شهسواری - نشر علی - 

توضیح در چند کلمه 
در این  مختصر،  هرگز قصد آن نیست که نظری دقیق و انتقادی درباره ی ادبیات داستانی،  و داستان بلند   امروزی  داده شود و یا ارزش کار نویسندگان  نوپرداز و مدرنیته در ترازوی سنجش و داوری قرار گیرد. زیرا اگر چه این کار،  بسیار لازم و گرانبهاست،  اما در حال حاضر نه،  مجال بحث در این باره دارم و نه خود را آماده ی برآوردن این نیاز می بینم. 
قصد من از نگارش این سطور،  تنها معرفی کوتاه و حتی المقدور عضوی جدید از جامعه  داستان نویسان امروز است زیرا در حقانیت او دلایلی دارم  که در ضمن همین ستون ادبی به اطلاع شما خواهم رساند.
 ضمنا لازم به یاداوری است که در این بحث،  نامی از سه نویسنده خلاق برده میشود و مثالی از اثارشان عرضه میگردد که اگر از  دیگر  نویسندگان معاصر نام و نمونه ی اثری دیده نمیشود،  بعلت برتری و یا فروتری مقام آنان نزد نگارنده نیست،  بلکه صرفا باین دلیل است که مثال دلخواه من در نویسندگی خلاق این چند تن بیشتر بوده و برای ایضاح مطلب،  سودمند تر و مناسب تر بنظر آمده است. 
مرجع ⁿ" (نادرنادرپور_کتاب انگورها_ص10) 
به نقل از نادر نادر پور نویسنده و شاعر خوب وطن،  نویسندگی خلاق نیز همچون شعر نو،  محصول اندیشه و احساس چند تن پیر و جوان هوسباز و خوش خیال نیست که از سر بی دردی و فراغت دست به خلق آثاری هنری و ادبی میزنند.، بلکه نویسندگی خلاق محصول اندیشه و احساس مسولیت در قبال شهروندان هم زبان و همنوعان دردمند است که خود را در قالب چیدمان واژگانی با مفهوم و اگاهی دهنده نشان میدهد. 
نویسندگی خلاق را اگر به شرح و تفکیک جز به جز اثار تمام نویسندگان مطرح حال حاضر وطن به قضاوت بنشینیم،  براحتی خواهیم فهمید که هر نویسنده ای در چه اتمسفر ذهنی و از چه جایگاه اجتماعی و با چه بینش و نگرش جهان بینانه ای دست به خلق اثارش زده. 
ابتدا با ذکر موارد "جیم" و "دال"  به اثری از (زویا پیرزاد) و( عباس معروفی) خواهیم پرداخت و  تنها از یک جنبه خاص (دغدغه های اجتماعی سازنده  و آینده نگری) این دو نویسنده مطرح وطن که در تبعید و غربت بسر میبرند را با مورد الف (شین براری) به کفه ی ترازو میگذاریم  تا به جمع بندی و نتیجه ای شگرف و قابل لمس برسیم  و پرده از ابهامات برداریم. 
در این مقاله بعنوان ذکر مثال سه اثر داستانی کوتاه و بلند از این سه نویسنده  اشاره میشود که هر کدام در سطح و گروه مختص خود،  اولین و برترین اثر می باشند.  
___________________________________________
| صفحه 02 -کتاب  نویسندگان برتر - بقلم؛ محمد حسن شهسواری - نشر علی - 
|______________________________________________|

حال اینکه کدام یک بر دیگری تقدم و ارجعیت دارد را به عهده شما مخاطبان میگذاریم زیرا تشخیص اهمیت و مسمرثمر بودن هر کدام از این سه اثر به روشنی عیان و اشکار است. 
رده سوم و  مورد دال _ 
یکی از این اثار _ چراغ ها را چه کسی خاموش کرد؟
(برترین و پرفروش ترین کتاب داستانی سال 2018)   بقلم جادویی  نویسنده سرکارخانم زویا پیرزاد است که  در پستوی اثر  ادبیات داستانی بلند  موفق و پرفروش خود،  پلی به گذشته زده و در قالب خاطرات یک پیرزن شیرین در بطن داستان،  از روزهای کودکی در شهر مرزی وان و زندگی خوشی  که کنار خواهر و پدر مادرش داشته نقل میکند تا به عمق یک تراژدی و آغاز نسل کشی ارامنه و کوچاندن اجباری انان سمت بیابان توسط ارتش عثمانی در صد سال پیش ختم میشود. 
زویا پیرزاد فردی شناخته شده و محبوب است که دور از محیط حال حاضر ایران بسر میبرد و دغدغه هایی در نگاه جهانشمول و حافظه تاریخی خود دارد که به نحوی در اثرموفقش گنجانده شده و با یاداوری یک تراژدی مربوط به یک قرن پیش،  مخاطبانش را از ظلمی ناحق و جنایتی شنیع در قبال قوم ارامنه اگاه میسازد. او به زیبایی سخن به میان آورده و یاد خاطره ی یک جنایت و ظلم بی حد و مرز را پس از صد سال  زنده نگاه داشته. 
و در کلیت اثر وی،  از دغدغه های زنانه شخص اول سخن به میان میاورد و بازگوی کنش و کشمکش های درونی یک بانو با خودش است که با نجوای درونش درگیر است. 
در رده دوم.  و مورد جیم 
عباس معروفی با اثر موفقی بنام سمفونی مردگان (یکی از پرفروش ترین اثار داستانی فارسی که به چندین زبان ترجمه شده) 
او به مبحث و اقدام غیر انسانی و شرم آوری در اثر پرداخته (مقوله ی برادرکشی) که قدمتش به آدم و حوا و هابیل و قابیل میرسد و عملی غیر پسندیده که هر از گاهی در گوشه کنار دنیا بوقوع میپیوندد و هرگز پایانی برایش نمیتوان متصور بود و تا مادامی که ادمیزاد بروی زمین مبدل به انسان نگردد این مقوله ادامه خوااهد داشت. 
بنابراین وی با ادبیات غنی و خلاقیت بالا توانسته اثری موفق و بی بدیل خلق کند که درون مایه ی ان از روز عزل تا ابد ادامه خواهد داشت. 
_______________________________________________
| صفحه 03 -کتاب   نویسندگی برتر - بقلم؛ محمد حسن شهسواری - نشر علی - 
|______________________________________________|
در رده اول و مورد الف 
اثر "دوگانگی جنسی"  از شهروز براری صیقلانی که ملقب به نام هنری بروی جلد  با عنوان "شین براری" معرف حضور کتاب دوستان است. 
او در اثری دیگر با نام  "وارونگی هویت '  کد هایی به مخاطب و جامعه میدهد که وقوع یک تراژدی مخوف و بی سابقه را پیشاپیش به تصویر میکشد.  
در کمال تعجب پس از یک سال  تراژدی تاسف انگیزی در همان سرزمین و در همان شهر یعنی کلانشهر رشت (ⁿ∅مرکز استان گیلان در شمال فلات ایران و جنوب دریاچه خزر) بوقوع میپیوندد که بی شباهت به جریان داستان شین براری نیست. و جنبه های مشترک انان عبارت است از؛ 
_1_اختلاف سلیقه و اختلاف نظر پدر و فرزند 
2_پدری سنتی و متعصب 
3_فرزند (دختر) امروزی و پویا با طرز فکری معکوس پدر 
4_طرد شدن و فرار دختر از منزل پدری ... 
رفتن فرزند بدنبال اسقلال طلبی و به سوی مسایل عاطفی (عشق) 
 5_بازگرداندن و  بازگشت فرزند (دختر)  به خانه ی ناامن پدری از جبر قوانین حاکم بر جامعه 
6_بهانه جویی پدر از جهت حفظ آبرو و جلوگیری از رسوایی  (توهمات و خیالات بدبینانه پدر) 
7__تصمیم به قتل فرزند دختر،  توسط پدر سنتی  به انگیزه حفظ آبرو   
ا8_نجام تصمیمی شوم و شوکه کننده  و قتل فرزندش  (در هر دو ماجرا فرزند، دختر بوده) 
9_ انجام به قتل دختر،  در حالیکه وی خواب است. 
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::. 
\پانویس/ⁿ_1 
منظور از ماجرای حقیقی و تراژدی،   حادثه قتل دختر 14 ساله توسط پدرش از ترس رسوایی و با انگیزه حفظ آبرو بوده که در خرداد ماه سال 1399 در غرب گیلان بوقوع پیوست.  و خبرش سریعا تیتر اول رسانه های خبری شد و تراژدی هایی یکی پس از دیگری در گیلان طی هفت رو بوقوع پیوست. 
                                                   \پایان پانویس/ 
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
_______________________________________________
|  صفحه 04 - کتاب نویسندگان برتر - بقلم؛ محمدحسن شهسواری-  نشر  علی-  |______________________________________________|
حال در این مجال پرسشی در اصل و مبنای مفهوم وظایف یک نویسنده مطرح میکنم. 
یک فرد در جایگاه نویسنده ای حقیقی،  چه وظایف و رسالتی بر عهده دارد؟ 
آیا غیر از ان است که وی در جایگاه یک نویسنده و صاحب اندیشه،    پیشتر و بیشتر از  معاصرانش مسايل روزانه و یا درد های عمیق نسل و عصر خود را بیاری خلاقیت نویسندگی و با شیوه نگارش و چیدمان واژگان بر تن کاغذ اورده و به مشکلات حال استمراری  و پیشرو جامعه خود بپردازد؟  
ما از قول نادرنادرپور در کتاب انگور،  نقل کردیم که داستان در ضمیر همه ی مردم شهر وجود دارد و در پستوی نهان هریک نهفته است و موج میزند،  نویسنده این مایه را کشف میکند و در قالب بیان میریزد   در واقع نویسنده آفریننده داستان نیست،  بلکه کاشف ان است. 
اکنون در این وانفسای زندگی،  کدام نویسنده و کدام کتاب موفق و پرفروش توانسته اینچنین که شین براری کاشف حوادث قبل از وقوع بوده  از مشکلات و مصایب جامعه صحبت کند و داستانی زیبا و خوشخوان بنویسد؟  
چرا در اثار برگزیده سالهای اخیر و پرفروش ترین ها  همچون اثار زویا پیرزاد و عباس معروفی  چنین ریسک و شهامتی نمیابیم که یک نویسنده همچون پیشگویی حقیقی و برحق  از معضلات پیشرو سخن بمیان اورد و مواردی بی سابقه را گمانه زنی کند! 
شین براری برخلاف دیگر نویسندگان،  فرد صاحب نام و با تجربه ای در جامعه اهل قلم نیست و شاید اکثرا در تیتر های پر حواشی فضای مجازی به اسم او برخورده باشید،  اما رسالت یک نویسنده را به نحو احسن به عرصه ی ظهور رسانیده. زیرا از تراژدی های تلخی نوشته که دو سال تا وقوع انان فاصله بوده. 
حال با تمام این تفاصیل سوالی میشود در ناخوداگاه  مخاطب مطرح،   که اگر شهروز براری صیقلانی ملقب به شین براری تمامی خصایص یک نویسنده درجه یک را دارا میباشد پس چرا از او به ندرت میشنویم و میخوانیم؟ 
پاسخ چنین ابهامی را باید در پیشینه ی نویسندگی وی جستجو کنیم  و طبیعتا با حواشی زیاد و گوناگونی که حول چاپ اثارش موجود است سردرگم خواهیم شد. و چه بهتر پاسخ را از جانب سردبیر مجله ادبی و دوفصلنامه ویرگول بشنویم که از دست بر قضا،  همشهری و از حلقه ی مخاطبان خاص وی نیز میباشد. 
به نقل از ایشان ؛ 
شین براری طول عمر حرفه ای طولایی ندارد و پس از چندین اقدام به نحوی زیرکانه در  دور زدن نظارت پیش از چاپ  وزارت ارشاد اسلامی  و عبور ماهرانه از سد فیلتیرینگ شدید و گذر از تیغ تیز ممیزی  توانست اثاری را با حجم قابل ملاحظه ای از  موارد ممیزی و ممنوعه  چاپ و نشر و توزیع کند 
اثاری داستان بلند همچون   پستوی شهر خیس"   رویادوز" هاجر"  نیلیا " پسرک رودخانه زر  و 'پسرک غرلفروش  از نمونه اثاری وی هستند که پس از اولین دوره چاپ با تیراژ پایین  با استقبال بی نظیر و بی سابقه ای روبرو شدند. 
اما این عمل شین از چشم دلواپسان ادب و فرهنگ دور نماند و پیش از اولین دوره تجدید چاپ اثارش با تیراژ بسیار بالا،  مشکلات یکی پس از دیگری آغاز گشت و به عنوان مثال میتوانم اکنون به چند نمونه بعنوان مثال اشاراتی اجمالی داشته باشم. 
هفته نامه ای که استانی محسوب میشد تیتر جنجالی را علیه شین و بیشتر علیه سازمان ممیزی کتاب منتشر کرد و به جملاتی با بار و معنای خلاف شعن از اثار وی اشاراتی داشت که برخلاف تیتر اصلی  در شرح خبر قسمتی کوچک از هفته نامه که در صفحات میانی و قسمت فرهنگ و هنر بود به ماجرا پرداخته بود  و یک ستون کوچک بیش نبود اما همین امر زمینه ساز اتفاقاتی بدتر و بزرگ تر شد و بفاصله چند روز  روزنامه کثیرالانتشار و سراسری آفتاب یزد به شرح ماجرا پرداخت که در پشت پرده ماجرا چیزی غیر از اعتراض و انتقاد به نویسنده بود، زیرا اولین دوره ریاست جمهوری جناب دکتر روحانی اغاز شده بود و وزارت ارشاد و اسلامی بر عهده ی شخصی از جناح اصلاح طلبان بود (علی جنتی _پسر آیت الله جنتی  ریاست شورای نگهبان)  
ازاینرو این نشریه تندرو جناح رقیب که به موضع گیری های تند اصولگرایان شهره است تیتری جنجالی با عنوان _   فساد در نشریات رشت 
را صفحه اول خود قرار داد و پیامد ان  نیز مردمان خونگرم یزد در حرکتی خود جوش به نشانه اعتراض مقابل سازمان ارشاد اسلامی شهر خود تحسن کوتاهی کردند و باقیه قضایا....
شین براری بسیار پرکار و نویسنده پر انرژی و کوشایی میباشد که در گذر از بحران سکوت پیشه کرد ولی ثابت قدم و پابرجا به نوشتن ادامه داد تا اینکه برای چاپ اثری جدید به ناشرین قبل رجوع کرده و با زبان بی زبانی به او اعلام میدارند که بنا بر دستوری از بالا ،  اجازه همکاری و نشر اثار وی را ندارند    (توجه داشته باشید که شین براری هرگز بطور رسمی اخطاریه ،  ابلاغیه،  احضاریه و یا بلکه حکمی مبنی بر ممنوع القلم شدنش دریافت نکرد، و ناشرین مربوطه نیز هیچ سند رسمی و مکتوبی مبنی بر ممنوعیت کار با چنین نویسنده ای را دریافت نکرده اند.  بلکه تمامی انان توسط مامورین لباس شخصی  بصورت شفاهی مجاب شده و دستوری مبنی بر ممنوعیت ادامه همکاری با وی را دریافت کرده بودند. )  
از اینروست که مسولین مربوطه در تریبون های خود  با کمال اطمینان از ازادی قلم و ازادی بیان سخن به میان می اورند و به درستی ادعایی مبنی بر نداشتن هیچ نویسنده ممنوع القلمی  در جمهوری اسلامی ایران را مطرح میدارند .  زیرا هیچ سندی که مستند و موجود برای اثبات خلاف این امر را صادر نکرده اند و خاطرجم میباشند که هرگز هیچ شخصی قادر به اثبات ممنوعیت قلم یک نویسنده نمیباشد  
زیرکانه بودن چنین امری  تلخ است زیرا جبر حقیقت همواره همین طعم  است. 
چنین طعمی،  سبب نمیشود تا طعم شیرین اقدام زیرکانه ای که سبب عبور از سد ممیزی میشد را فراموش کند. 
وی در اولین تجربه خود برای اخذ مجوز فیپا و ثبت رده بندی کتابخانه عمومی  کشور و اخذ کد شابک  دریافته بود که متصدی انجام امور فایل رایانه ای و متن اثر مربوطه را توسط برنامه ای به نمایش میگذارد که ان برنامه در قسمت زیرین صفحه مانیتور و منهاعلی چپ،  ارقامی را نمایش میدهد که ان رقم  گویای تعداد حروف ان فایل و نسخه داستانی میباشد.   سپس متصدی با وسواس خاصی ان عدد را  بروی پوشه و گلاسه ی مربوط به ان اثر با رنگ قرمز یادداشت میکند،  سپس بعد از مدتی که اثر به چاپ رسید،  برای دریافت مکوز پخش و اراییه به بازار،  مجدد به همان قسمت و سیستم و همان متصدی باز میگردد،  شین با زیرکی دریافته بود که متصدی ویژه  بازرسی و مسول نظارت همواره غایب است و تمام امور را به متصدی پایین رتبه تر و زیر دست خود واگذار نموده و متصدی مربوطه از بابت انباشت مسولیت ها و کمبود زمان و برای سریع پیش بردن امور  اقدامی  خاص انجام میداد و اینطور میپنداشت که اقدامش ریرکانه و بی نقص است،  او بجای مطالعه خط به خط و واژه به واژه ی اثار   تنها به تعداد حروف تایپی که در برنامه کامپیوتر خود مشاهده مینمود بسنده میکرد بطور مثال اثری پس از اصلاحیه  و ممیزی و سانسور   دارای 50000 حرف و خط فاصله و علایم نگارشی میباشد.   پس از مدتی و آماده شدن نسخه ی اولیه و چاپ و صحافی   مجدد میبایست با نسخه قبلی و سانسور شده مطابقت داشته باشد،  متصدی مجدد فایلی از اثر مکتوب درخواست مینمود و ان فایل را مجدد توسط همان نرم افزار پیشین اجرا مینمود و تعداد حروف را با بار پیشین مقایسه مینمود اگر این بار تعداد حروف و اسکیب ها  50009   را نشان میداد بمنزله ی افزایش 9 حرف بود و این خلاف مقررات و مردود اعلام میشد . 
اما اگر باز 50000 را نشان میداد  به مفهوم مطابقت و سلامت اثر پنداشته میشد 
دریغ از این امر که همواره دست بالای دست بسیار است. 
زیرا 
شین با زحمت بسیار و دقت بالا  نسخه را بگونه ای تغییر میداد که تعداد حروف های حذف شده  به میزان حروف افزوده شده باشد و در سیستم  تغییری از حیث تعداد حروف رخ نداده باشد. 
وی از چنین روشی بارها و بارها  حوسن سواستفاده را برد و موفق به چاپ عقاید و مباحثی گشت که تاکنون  هیچ نمونه مشابه ای از ان یافت نمیتوان کرد 
بعنوان نمونه  پاراگراف جنجالی اثر نیلیا"  
نیلیا دچار کابوسی شبانه میشود و برای مادربزرگش از کابوس وحشتناک شب گذشته نقل میکند و جریان روند کابوس سراسر کدهای زیرکانه ایست که یاداور قتل های زنجیری و قتل بیش از هفتاد نویسنده وطن است.  او چنان  از اشاره مستقیم پرهیز کرده و سخن را چنان در تنور خردورزی و  فن بیان  میگدازد که لپ کلام به برای اهل فن واضح و  اشکار و حق مطلب به زیبایی هرچه تمام تر ادا شود 
 ادامه در سایت   http://nashrejoshan.blogfa.com  
کتاب "برترین نویسندگان  نسخه مجازی ندارد و این گوشه ای کوچک از بازنشر نسخه مکتوب این اثر و مقاله برتر ادبی میباشد که به همت دانشجویان علم و ادب دانشکده پرستاری شهر شیراز بصورت فایل  مجازی بازنشر گردیده است.  برای مطالعه این کتاب میتوانید به فروشگاههای عرضه ی کتاب در سراسر کشور مراجعه نمایید.  و یا بصورت خرید اینترنتی از   www.bookshoping.com   سفارش خرید دهید. 
قیمت این کتاب در چاپ اول مورخه  تیر ماه 1399  بصورت قید شده در پشت کتاب _  200000ریال معادل 20 هزار تومان میباشد که درصورت خرید اینترنتی هزینه ای مجزا بدان افزوده خواهد شد. 
______________________________________________
قابل ذکر است که تیم دانشکده پرستاری و مامایی شیراز  تنها در این جهت که محتوای این مقاله را مفید یافته است تصمیم به انتشار و بازنشر ان گرفته است و با جهتگیری و سمت و سوی نویسنده گرامی استاد گرانقدر شهسواری  هیچ موافقت و یا مخالفتی ابراز نمیدارد.
جستارهای وابسته∅
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ⁿ1_ نظرات شما مخاطبین
===============================
[] نام وبسایت-وبلاگ:  http://Dastanak.ir [] نظر  دریافت شد  1399/04/16 [] نام : CceyeD Ali MolaVerDy  []
ممنون از پیج خوبتون. قسمتی از همین کتاب رو چند سطر تایپ میکنم براتون. از وسط کتاب ص121  پارگراف آخرین. _؛   
در گفتگوی پنچ دقیقه ای و تلفنی با وی،  از شرایطش جویا شدم،  مردی جوان و حدود سی ساله بنظرم می آمد که صدای دلنشین و لحن مودبانه ای داشت [] بیشتر بنظر میرسید شوکه باشد و چند بار اسمم را با تردید تکرار نمود و نهایتن پرسید ؛ جثارتن شما با جناب شهسواری نویسنده نصبتی دارید؟ 
وقتی که خاطر جم شد خودم هستم لحن غمگین تری گرفت گویی چیزی خاطرش را آزرده بود. []در یک لحظه به یاد مقاله ی تند و یک پهلوی خودم افتادم که دو سال پیش در نقد وی نوشته بودم و در دوفصلنامه ویرگول به چاپ رسیده بود[]. از این جهت احتمالا پنداشته بود مجدد برای نقد کوبنده و تخریب وجهه هنری وی تماس گرفته ام،  خنده ای بر لبانم ماسید و از وی دلیل  تغییر لحن ناگهانی اش را جویا شدم،  درست حدس میزدم،  دل خوشی از من نداشت. به او تبریک گفتم. یکه خورد و پرسید بابت چی؟ [] و من با کمی سکوت،،،،  موفقیتت را در عرصه نویسندگی []پوزخندی زد و گفت؛  کدوم موفقیت جناب شهسواری؟ متلک میگید به من؟  
گفتم  اسمت را ویکی پدیا جهانی ثبت کردم بعنوان نویسنده داستان های کوتاه و رزومه ات را خودم تکمیل کردم.[] فقط تاریخ تولدت را شک داشتم اما قید کردم  یلدای 1366  [] او با اشتیاق گفت؛  درسته  درسته،   من واقعا نمیدونم چی بگم به شما!؟ خیلی اقایی ،  من واقعا مرسی. یعنی نه واقعا من ممنونم ازتون....   
______________________________________________
                              []نظر دریافت گردید [] 1399/04/15 []  '03:15" []  نام : فاط~مه با،  ت،  دسته دار [] نظر داد : 
پیج شما را دنبال میکنم  لطفا متن صفحات68 و  69این کتاب را بازنشر کنید تا حواشی شین برطرف بشه.   یادتون نره هااا    http://novelll.blogfa.com 
____________________________________________
#پینویس های مرتبط با برچسب _ {کتاب برترین نویسندگان} {محمدحسن شهسواری}
*@1_ پیوندهای روزانه اپلیکیشن طاقچه=
ین برخلاف دو نمونه ی پیشین از نویسندگان درون وطن است که حضور پررنگی در سطح جامعه و اقشار غنی تا فقیر شهر خود دارد.  از همین باب است که وی در اثر پرحاشیه ی خود  توانسته دغدغه ای نامتعارف و بی سابقه را درون مایه اثر داستانی خود قرار دهد. و با گذر زمان و برداشته شدن پرده ی ابهام،  حقیقت تلخی در جامعه عریان شود که پیش از این کسی گمان به رویدادنش نبرده بود. 
مقوله و مبحث بهداشت روانی جامعه و خشونت خانگی معرف حضور عام جامعه است ولی اولویت ندارد زیرا تا مادامی که شهروندان دغدغه ی معیشتی و امرار معاش و تامین حدااقل های زندگی را داشته باشند هیچگاه به فکر رفتن به نزد روانکاو ،  روانشناس،  مشاور خانواده،  پزشک اعصاب،  و.... نخواهند افتاد و چنین امری دیر یا زود با تنگ شدن عرصه،  و افزایش فشارهای روزمره  همچون جرقه ای در انبار باروت  منفجر خواهد شد و سبب وقوع تراژدی میشود.   
 همه جانبه از نظر مادیات،  رفاه،  پوشاک، مسکن،  خوراک ،  و....  
___________--__مطلب با برچسب مشترک از سایت 
      کانون نویسندگان 
  و  سایت
     تازه های  کتاب  
#عبارتند از: 

.     #876۴7_002    آثار نویسندگان برتر دهه آخر این قرن را به نسبت جایگاه و محتوای انان به سه رده تقسیم میکنیم 
بی شک در این مابین نام نویسندگان بسیاری  سزاوار ستایش و تحسین میباشند. و لیست بلند بالایی از نویسندگان موفق این دهه وجود دارد،  که اگر به چند نفرشان اشاره کنیم سبب رنجش دیگر نویسندگان خواهد شد که چرا اسمی از انان به میان نیامده،  اما با این تفاصیل به چند نویسنده موفق به قید قرعه و شانس اشاره میتوان کرد  که در لیست بلندمان از موفق ترین های اواخر دهه اخیر میباشند 
1_زویا پیرزاد   اثری مانند  چه کسی چراغ ها را خاموش کرد
2_ عباس معروفی   ،  سمفونی مردگان 
3_
4_
5_
6_
7_ 
8_ 
و.....
تمامی این نویسندگان توانایی و خلاقیت بالایی در چیدمان واژگان دارند ولی موضوع به همین سادگی نیست و برای موفقیت  یک اثر و جاودانه شدنش باید پای فاکتورهایی فرای واژه چینی در میان باشد. 
یکی از با ارزش ترین عناصر در موفقیت و بهبود جایگاه یک اثر نسبت به اثار دیگر،  عشق است
عشق حقیقی به خلق یک اثر بدیع و بی همتا.  
از سر حضور عشق در نویسندگی است که یک نویسنده حقیقی و ممتاز  انقدر دانش و اگاهی خود از شرایط روز دنیا را بالا میبرد که ناگزیر نمیتواند در برابر ظلمی که به یک همنوع روا داشته میشود سکوت پیشه کند و به هر طریقی در پستوی نوشتن یک اثر،  گریزی به ان موضل و مشکل خواهد زد تا به نحوی صدای بی صدایان باشد. و وجود مشکلات را پیش از آنکه به بحران برسد حس کرده و منعکس کند.  در گاهی مواقع نیز حتی میتوان پس از بروز و رویداد حادثه ای دلخراش برای همدلی و همدردی با بازماندگان در روند روایت یک اثر،  گریزی به ان داشت،  همچون سرکار خانم زویا پیرزاد در اثر چرااغ ها را چه کسی خاموش کرد 
آنجایی که از جانب یک پیرزن شیرین و مادربزرگی سنتی  ماجرای کوچاندن قوم ارامنه را توسط ارتش ترکیه در صد سال پیش روایت میکند  و چه خلاق مخاطب را میخکوب جملات ارمنی بازمانده ای از قتل عام و نسل کشی ارامنه میکند.  
چه خلاق  ابهامات و تفاوت زبانی را بین ارامنه و فارسی زبانان الک میکند و از میان هزاران واژه گنگ و نااشنا  تنها چند واژه نزدیک و مشترک را میابد و با شکل حقیقی شان بکار میبرد و شرح میدهد که به گویش و زبان پیرزنی اهل شهر مرزی وان ،   واژه" کم+یکی    معادل یک+کم =یکم،  در زبان فارسی ست .   و..... 
این نمونه ای از احساس وظیفه و حس بشر دوستی ست که با خود پیامی عیان و نهان دارد. 
پیام عیانش که اشکار است و چه حاجت به بیان است،  اما پیام نهان چنین امری  برای قشر اگاه و روشنفکر و جامعه اهل خرد و قلم،  این میتواند باشد که چنین نویسنده ای در سطح اول نویسندگان جامعه خود قرار دارد _ چنین نویسنده ای وظیفه ی معنوی یک نویسنده را درک و خود را در برابر هم نوعانش مسول و متعهد میداند _ چنین نویسنده ای برای بالا نگه داشتن کیفیت و مضمون محتوای هر خط از اثری که به جامعه ارایه میدهد  خود را مسول میداند و با کمال میل و اشتیاق برای درک درست ماجرا ،  تن به تحقیق و تجسس در بایگانی ها و کتابخانه ها و حال نیز (فضای مجازی)  میدهد.  زیرا از سر فشار مسولیتی که بر دوشش سنگینی میکند  خودش را مکلف به براوردن نیاز به افزایش اگاهی و دانش  میکند ،  نه انکه از سر رفع مسیولیت و  اصطلاحا رفع کتی، ناچار به انجام پژوهش و مطالعات مرتبط با مبحث شود. نه!  
با عشق و با هدف بالا بردن کیفیت یک اثر است که از وقت و سرمایه و  انرژی  خود مایه میگزارد. 
__________________________
نگاهی به  کد های  رخ داده در اثار   شین براری.  
شهروز براری صیقلانی 

در داستان کوتاه  با نام  "دوگانگی جنسی  که در کتابی متشکل از مجموع 15 داستان کوتاه با نام  پارادوکس هویت   از نشر رستگار گیلان منتشر شد،  نویسنده خوشنام و تراز اول اثر  یعنی شین براری از ماجرایی صحبت به میان میاورد که طی روند سیر پیوستگی اش،  تمایلات هویتی و گرایش جنسی متفاوت یک فرزند سبب بروز اختلاف عقیده و شکافی عمیق بین فرزند و پدر سنتی اش میشود  ،  فرزند طرد و سمت استقلال طلبی خود شتابان میشود و بعد از مدتی به خانه بازمیگردد و در نیمه شبی که تار و سیاه  در عمق خواب است که پدر تصمیم به قتل فرزند خود میگیرد و دست و پای دختر خود را به تخت خواب بسته و خانه را به آتش میکشد و از خانه میگریزد. 
____
بعد از گذشت یکسال از خلق این اثر نامتعارف و ساختار شکن که برای اخذ مجوز های چاپ با چالش های فراوانی مواجه گردیده بود   در خرداد سال 1399 حوادث تلخی در همان سرزمین سبز گیل بوقوع پیوست که بگونه ای تعبیر داستان شین محسوب میشد     حوادث تلخی که به دلیل وجود فضای مجازی سریعا عمومی  گردید و غمی عمیق را برای افکار عمومی بوجود اورد.  
چگونه چنین امری امکان پذیر است که حوادثی اینچنین بی سابقه و نادر را پیشاپیش به شکل اثری از جنس  ادبیات داستانی به قلم کشاند؟   قطعا شین پیشگویی نکرده و پیشگو نیست،  بلکه وی دارای قوه ی تخیل و نگرش صحیح جهان بینانه است و حضور تمام و کمالی در بطن جامعه و میان مردم دارد که توانسته اینچنین وظیفه ی یک نویسنده واقعی را ادا کند و از مشکلات پیش از وقوع صحبت به میان اورد.  برای روشن شدن ماجرا برای انانی که نمیدانند تراژدی خرداد ماه گیلان چه بوده  شرح میدهم که ؛
این روزها (یعنی خرداد 1399)  در گیلان حوادث ناگوار و زنجیرواری از جنایت های خانوادگی رویداده که همگان را متاثر کرده است.  ابتدا که یک پسر در نزاع با برادر ناتنی خود  اقدامی عجیب میکند و نقشه ی شومش را قدم به قدم پیش میبرد و متاسفانه اینکه هر مرحله را در قسمت استوری برنامه مجازی ملقب به اینستاگرام  ثبت میکند،  در اولین مرحله قرص هایی قوی و ارام بخش را از داروخانه ی خوشنامی در مرکز شهر تهیه میکند، انها را در اب میوه حل کرده و با سرنگ به پاکت پلمپ آب میوه تزریق میکند. در مرحله دوم،  اب میوه را به برادرش بزرگش میدهد و او را از هوشیاری میبرد  مرحله سوم برادر را درون صندوق عقب ماشین پدر گذاشته و از شهر خارج میکند و نیمه شب با دست و پای بسته درون سد تاریک    در جاده قدیم رشت به رودبار می اندازد.  
در جنایتی تکان دهنده به فاصله یک هفته،  پدری در هشتپر گیلان با داس سر دخترش را از تن جدا میکند و سر بریده را در دست میگیرد و به مرکز روستا میبرد. و مدعی میشود برای پیشگیری از بی ابرویی و رسوایی ناموسی چنین اقدامی نموده. چون دخترش با پسری سی ساله دوست شده بوده و ابراز عشق نموده بوده.   
در حالیکه همگان شوکه و بهت زده بودند چهل و هشت ساعت بعد  در محله ای بنام سلیمان دراب  ملقب به سرای جمال که  ارامگاه میرزاکوچک خان جنگلی در انجا واقع شده است،   برادری بخاطر اختلاف نظر و تفاوت عقیده سر میزان ارثیه ی خانه ی پدری با خواهر بزرگش مجادله و بحث میکند و نهایتن منجر به درگیری و قتل خواهر توسط تنها برادرش میشود و برادر نیز برای مخفی نگه داشتن چنین جنایتی،  خواهرش را درون خانه رها کرده و خانه را به اتش میکشاند و از مهلکه میگریزد.  که سریعا با اتفای حریق  و تجسس صحنه جرم  حقیقت اشکار میشود و وی دستگیر و به جرم خود اعتراف میکند   
پس از پخش چنین خبری از اخبار شبکه باران  ،  همگی مات و مبهوت ماندند و این نکته که نوع و طیف وقایع این بازه ی کوتاهه زمانی محدود به محیط خانواده و اقوام درجه یک میشده ،  توجهات را به سلامت و بهداشت روانی جلب نمود و این پایان کار نبود و طی گذشت چهل و هشت ساعت  بار دگر  خبری  تاسف انگیز و  عجیب تمام محافل خبری را  در نوردید و تیتر اول خبری شد. 
این بار هم  همچون دفعات پیشین  جنایت از جنس خشونت خانگی  بود و طی  نزاع دو برادر  در محله آلمان پستک (محله ای در گلسار رشت) برادر کوچک با سلاح سرد (چاقوضامن دار)  به برادرش اسیب  جدی ای وارد میکند و خودش سریعا او را به نزدیکترین درمانگاه در چند صدمتری محل وقوع حادثه میرساند و به محض اینکه در میابد برادرش فوت شده،  از بیمارستان متواری میشود و میگریزد اما صرف چند ساعت بعد دستگیر میشود.  
حال با تمام این تفاصیل ما با موضل و مشکلی عمیق مواجه ایم مشکلی که به نقل از عباس،معروفی،  نویسنده در تبعید،   برادر کشی اولین جرم بشریت بوده  اولین اولیای دم   و ولی دم  در تاریخ آدم و حوا بودند  که هم خانواده قاتل میشدند و هم خانواده مقتول.
هابیل و قابیل  قاتل و مقتول عنوان گرفتند تا اولین قتل بشریت  از نوع خشونت خانگی و  جنس  برادر کشی باشد  
در اثر موفق سمفونی مردگان   
عباس معروفی به زیبایی.....

تعبیر پیشگویی در کتاب رمان

  تقویم دیواری که به چهارده و دو صفر  رسید    از نیمه خمیده شد و مهر گذشت    در غیاب مهر  دو قدم داخل آب آن  فصل که شویم که کینه  نفاق و نزاح  از پدر و پسر گرفته تا به مهر مادری چاقو به دست و دختری خونین  رخت  تا  به تسویه های عقب مانده از تقویم پیش و خودسوزی  مهربانوی این دیار در آرامستان و نزد یار   یکایک  شهری از جنس ماه را در آغوش خواهد کشید .  بندر سوت و کور و دریا طوفانی و امواج سرکش و پر فتنه خواهد شد .   شفاخانه ی نرگس  درمانده از این زخم های ناسور و بد غلق   ،  یک به یک شانه خالی خواهد کرد تا بسوی دیار باقی  جاری شوند  کالبد هایی که روحی در آنان نیست دگر ....    


مورخ انتشار مطلب :   ۱۳۹۴/۰۲/۱۳     سینزدهم فروردین ۱۳۹۴       وبلاگ مرجع منتشر شد


 

ادامه نوشته

شین براری

ادامه نوشته

داستان های قدیمی

داستان های عجیب ولی واقعی نوشته شده توسط  شهروز براری صیقلانی  مجموعه ای از متل ها  و قصه های شفاهی است . در بیست و هفت اپیزود توسط   کتابراه   عرضه شده است

نقد سبک نویسندگی

ادامه مطلب بروید..

ادامه نوشته

بدون شرح

 

 

  

  

کلاس های ترم تابستان فن نویسندگی

متن طنز از شین براری

مادر شوهر و داماد،   به ادامه نوشته بروید... 

ادامه نوشته

دخترانه های مخشوش

به ادامه مطلب کلیک ↓ نمایید    

ادامه نوشته

مریم خوشگله

 مریم خوشگله      


                   نوشته :   شهروز براری صیقلانی 

 

مشکل مریم السادات از آنجایی آغاز شد که فردی قانونمند و سختگیر بعنوان رییس جدید آسایشگاه روحی روانی منصوب گشت و.....

 

تقویم چهار برگ دیواری به اواسط اسفند رسید و رشت سردش شد. در سکوت غمزده ی شبهای آسایشگاه ، مریم سادات نجوایی آشنا را میشنید گویی روح پسرک خردسالش از پشت بیست تقویم همچنان او را میخواند ، گاه در عالم خواب و رویا صدای پسرش داوود را آنچنان واضح و رسا میشنیدش که با صدای بلند پاسخش را میداد و ناگزیر به بیداری میرسید 

 مریم السادات در آستانه ی پنجاه سالگیش است ، او تنها داوطلب برای کمک کردن به پرستارهای آسایشگاه ست و چنان پر انرژی و با نشاط ، سرزنده و با شوق در انجام کارها به پرسنل کمک میکند که گویی یک عمر آرزوی پرستار شدن را در سر پرورانده ، او بی وقفه با شیطنت های کودکانه ، و قلبی رئوف و نگاهی پاک با لبخندی همیشگی بر لب و بهمراه صدایی لطیف و دلنشین و سرزندگی خاصی که در حرکات و رفتارش دیده میشود براحتی به قلب هرکسی رخنه میکند و مهرش را در خاطر همگان مینشاند.

   مریم در جوانی یکبار ازدواج کرد ولی تنها پس از چهل روز زندگی مشترک بنا برتکلیف شوهرش عازم جنگ شد و او هرگز نتوانست خبر خوش باردار بودنش را به وی بدهد ، زیرا وضعیت او مفقودالاثر اعلام گردید مریم نیز فرزند پسری بدنیا آورد و اسمش را داوود گذاشت و تا هفت سالگی او را در غیاب پدرش به تنهایی بزرگ کرد و روانه ی مدرسه اش کرد که اما او نیز تنها یکماه پس از اغاز مدرسه اش یک شب دچار تب شد و نیمه شبی بر اثر تشنج فوت نمود مریم به همراه مادربزرگ پیرش در خانه ای کلنگی و وارثی رخت سیاه به تن کرد و هنوز چهل روز از فوت پسرش نگذشته بود که در عین ناباوری خبر رسید که شوهرش پس از هفت سال مفقودالاثر بودن پیدا شده و کاشف بعمل آمده که اسمش جزء زندانیان یک زندان کوچک در ابوغریب عراق است که بدلیل نامعلومی نام این زندان و اسیرهایش در هیچ کدام از لیست های سازمان ملل قید نگردیده ، و سبب هفت سال بیخبری و چشم انتظاری گشته ، خون تازه ای در رگهای مریم به جریان میافتد که خبر تازه ای مبنی بر تبادل زندانیان بین دو کشور ایران و عراق از اخبار سراسری اعلام میگردد . از همه بهتر آنکه اسمش شوهرش را نیز جزء اسامی آزاد شدگان میابد ، او خانه را آب جارو میکند سراسر شور و شعف اشک شوق میریزد ، در هنگام ورود همسرش را به رسم ادب برای عرض احترام به خانه ی مادر چند شهید میبرند که از آنجا، در تماسی تلفنی و کوتاه با مریم همکلام میشود ، مریم ثانیه شماری میکند تا هرچه زودتر یوسف گم گشته اش را ببیند او لباس مشکی اش را در میاورد تا مبادا در ابتدای امر بد یومنی کرده باشد ، و روز موعود فرا میرسد که....!..     پنکه  سقفی     ...       شربت  شهادت  در  آزادی...          ضربه مغزی ... 

 مریم سادات پیکر بی جان همسرش درون تابوتی که پرچم سه رنگ وطن به دورش پیچانده اند را بر دوش اهالی شهر میابد که انبوه جمعیت با فرستادن سلام و صلوات در حال وداع و تشیع جنازه اش تا قبرستان شهر میباشند ، بناچار باز لباس مشکی اش را تن میکند سپس در میابد که گویا شوهرش در بدوه ورود به وطن از مرز خرمشهر با استقبال بی سابقه ای مواجه گردیده و توسط جمعیت مشتاقی که به پیشوازش آمده بودند دوره میشود و شور و شوق ها و خوش آمدگویی ها به حلقه ی گل ختم نمیشود و تشویق حضار در سالن خانه ی آن شهید سبب شده جمعیت او را همچون قهرمانی بر روی دوششان بلند کنند که از بد روزگار سرش به شدت به تیغه های چرخان و پر سرعت پنکه ی سقفی گرفته و در دم جان به جان آفرین تسلیم میکند...

از آن پس برای مقطعی کوتاه مریم دچار فروپاشی روانی میشود...

 

حال پس از گذشت سالهای بسیار ، مریم همه ی خاطرات تلخ زندگیش را به دست فراموشی سپرده و حتی او در این روزها از سر شیطنت و خلق و خوی شوخ و شیطنت امیزی که دارد خیلی ها را سر کار میگذارد و وانمود میکند که هرگز ازدواج نکرده و حتی اینکه برخلاف عامه‌ی مردم از اینکه پیردختر خطابش کنند ناراحت نمیشود . چشمان درشتش از خیره شدن به نگاه دیگران عبایی ندارد و نگاهش گیرا و سحرانگیز است بطور حتم خودش نیز از چنین خاصیتی در نگاهش آگاه‌ست که سعی در چشم در چشم شدن با دیگران دارد . اکثرا یک نوع حس طراوت و امید به زندگی در وجودش به وضوح دیده میشود .  

او ریز نقش و با چهره ای زیبا و دوست داشتنی در عین حال ساده و بی آرایش ‌ست که بطرز اعجاب انگیزی معصومیت نهفته در چهره اش بر دل همگان مینشیند او مدتهاست که در آسایشگاه روحی روانی شفاه بستری ست و هربار که او را سالم و بی نیاز از درمان اعلام میکنند به طریقی خودش را به آسایشگاه تحمیل میکند و طی گذر سالها تبدیل به یکی از ستون های آسایشگاه شده که در همه ی امورات تاثیرگذار است و به نحوی آچار فرانسه ی آسایشگاه محسوب میشود و آنچنان خوش مشرب و شیرین بیان است که همه ی پرسنل و بیماران دیگر با او دوست و صمیمی هستند. او تنها سنگ صبور و محرم راز اکثر افراد حاضر در آسایشگاه است و در ظاهر امر که براستی نسبت به برخی از پرستاران و پرسنل آسایشگاه نیز سالمتر و نرمال تر بچشم می آید. خودش هم نیز بخوبی از این نکته آگاه ا‌ست که تنها بواسطه ی تفاوت لباسش با لباس پرستاران میتوان دریافت که او یکی از بیماران بستری در آسایشگاه است         آرزوی محال ،   پارادوکس تعبیر رویا.... 

مریم از بدو کودکی و هفت سالگیش تنها یک آرزو داشته و نتوانسته از راه اصولی و حقیقی بدان دست یابد او ارزو داشته که پرستار شود اما این روزها در پنجاه سالگی توانسته به مرور زمان میانبری برای رسیدن به ارزویش بیابد ، و بلطف تایید صحت سلامتیش اینکه یک روز در هفته در کنار پرستاران دیگر اسایشگاه در انجام امور به آنها کمک کند . آنهم تنها در روز سه شنبه ی هر هفته ، چون به دلیل عیادت ها و افزایش رفت و آمدها کل آسایشگاه دچار نوعی هرج و مرج و آشفتگی میشود و تنها مریم سادات قادر است با حوصله و صبورانه چنین موردی را مدیریت کند.   

  روز سه شنبه رسید و ساعت ملاقات آغاز شد ،مریم السادات که طبق معمول از آمدن روز سه شنبه سرخوش و شادمان است ازسر خوش‌قلبی و مهرِ خواهرانه‌ای که نسبت به دخترک نوجوان و تازه وارد ( نیلیا ) دارد او را نیز با خودش همراه میکند ، و سریعا به رختکن ویژه ی کارکنان میرود و لباس مخصوص و قرضی پرستاری اش را که فقط ویژه ی سه شنبه هاست بر تن میکند و با شوق و شعفی کودکانه با قدم های ریز و هم‌اندازه تا انتهای اتاق رختکن رژه میرود و جلوی آیینه‌ی قدی و قدیمی مکثی میکند ، کمی نیم رخ و بی حرکت می ایستد ، در چشمانش برقی از حس رضایت میدرخشد ، از گوشه‌ی چشمش یک‌وری به تصویر خود خیره میماند ، برای اینکه بتواند نیم رخ چهره ی خود را ببیند آنقدر زاویه ی نگاهش را متمایل به چپ میکند تا عاقبت چشمش سیاهی و سرش گیج میرود سپس با وسواس دستی به خط اتوی مانتوی سفیدش میکشد و یک گام به تصویرش درون قاب آیینه‌ی دیواری نزدیک میشود و سرش را جلو میبرد و به چروک های پیشانی اش دقیق میشود ، کمی چشمان درشت و نافضش را کوچک و بزرگ میکند , ، و در آخر هم با انگشت اشاره اش یک رشته از تار زولف سفید موههایش را از زیر مقنعه بیرون میکشاند و بروی چهره اش میاندازد ، لبخندی نامحسوس بر چهره اش نقش میبندد. گویی که دنیا بر وقف مرادش شده . 

 

 

برای آنکه سکوت نیلیا را بشکند و حرفی با او زده باشد تا بلکه کمتر احساس غریبگی کند تصمیم میگیرد که جوکی برایش تعریف کند و تا لب میگشاید که چیزی بگوید در تصویر آینه ی دیواری میبیند که نیلیا سرجایش نیست و سریعا برمیگردد و پشت سرش را نگاهی میکند تا او را بیابد اما در کمال تعجب او همچنان سرجایش ایستاده ، مریم یکه خورده و دلش از اضطراب ضعف میرود با کمی سردرگمی و دستاپچگی میپرسد؛

_نیلیاجون کجا رفته بودی یهو؟ چه جوری اینقدر سریع برگشتی یهو؟ من ندیدمت اولش ،ولی بعد دیدمت یهو

_مریم ژون چی میگی شما ؟ منم که متوجه نمیشم منظورت چیه 

_آخه اول نبودی ! بعدش بودی ! کجابودی که نبودی؟ 

_وای مریم ژون چی چی بودبودبودی راه انداختی ، چرا رنگت یهو پریده ؟ شما هم که مثل دوستم هاجر داری حرف میزنی

_ آخه راستش اول نبودی توی تصویر آینه و برگشتم دیدم پشت سرم هنوز سرجات وایستادی ، یکم گیجم کردی والا

_مریم سادات ژون آخه من همش دارم میگم که یجای کارم میلنگه ، اینکه چیزی نیس ، من حتی زیر بارون خیس نمیشم ، توی آتیش نمیسوزم اما راستش از آب جوش خیلی وحشت دارما. راستش رو بخوای خیلی هم میترسم همیشه که یهو ناغافل یکی آب جوش بریزه سرم

_این چه حرفای مسخره ای هست که میزنی دخترجون ، عیبه تو که دیگه بچه نیستی ، دست از خیالبافی بردار، حتما همین حرفارو زدی که مادربزرگت تو رو آورد اینجا و بستری کرد 

مریم کمی بفکر فرو رفت و نگاهش خیره به کفپوش رختکن ماند و غرق در افکاری ناشناخته شد تمام طراوت و شوق و شعفی که داشت پر پر گشت و چهره اش بی روح و غمناک شد و لحظاتی بعد سرش را بالا اورد و رو به نیلیا گفت ؛ 

_نیلیا احتمالا بخاطر زندگی در کنار مادربزرگت دچار چنین تصورات غلطی شدی به نظر من که مادربزرگت هم به درمان نیاز داره 

_مریم ژون چرا اینو میگی؟

_آخه ماشالله با اون سن و سالش یه سری چیزای عجیب و باورنکردنی میگفتش که من خنده ام گرفته بود 

_خب مگه چی میگفتش مادرژون

_یه چیزایی مث اینکه اسمت آیلین هست و چون الان توی کما هستی و بین این عالم و اون دنیا سرگردانی اسمت را برعکس تلفظ میکنی و میگی نیلیا ، فقط باید بهت بجای غذا و دارو درمان گلهای معطر بدیم تا عطرشون کنی و عود و کندور بخار کنیم تا فضا خوش عطر بشه و تنها با دعا خوندن برات میشه بهت کمک کرد تا به زندگی برگردی و یه چنین چیزایی 

لحظاتی بعد..

پس از گذشتن از طول آسایشکاه بر سر جای همیشگی اش یعنی کنار اولین ستون در ابتدای سالن ورودی ملاقات میرود لبخندی به چهره ی شیرینش می نشاند و همچون ستون کمرش را صاف کرده و سلفه ای میزند تا صدایش را صاف کرده باشد آنگاه برای ساعاتی همچون فرشته ای مهربان و دوست داشتنی به تک تک خانواده ها خوش آمد میگوید برخی از ملاقات کننده ها را میشناسد و برخی را نه . اما بیشتر به همکلامی با افراد غریبه و ناآشنا تمایل نشان میدهد چون آنگاه راحت تر میتواند در نقشش فرو رود و از طرفی دیگر نیز پس از هر راهنمایی و پرسش و پاسخ و تعاملی که روی میدهد وی احساس خوشبختی را در عمق وجودش لمس میکند و از اینکه توانسته مُسمر ثمَر واقع شود خوشنود میشود . خانواده های بسیاری بمنظور ملاقات و عیادت از بیمارشان در رفت و آمدند اما اینک برخلاف سابق مشکل جدیدی بوجود آمده چون از آنجایی که بتازگی شماره و ردیف اتاق ها و نام‌های هر کلیدور و بخش بنا به دستور رییس جدید آسایشگاه تغییر کرده ، اکثر مراجعه کنندگان گیج و سردرگم شده اند و بی هدف به این سو و آنسوی سالن در حرکتند و مریم السادات با رویی گشاده و لحنی دلسوزانه و صدای دلنشینش یک به یک هرکس را به مکان صحیح و مورد نظرش راهنمایی میکند ، چیزی نمیگذرد که همچون دایره ای چند لایه به دور تا دورش جمع میشوند تا نوبتشان بشود و با راهنمایی او به سالن و اتاق مورد نظرشان هدایت شوند ، در این لحظات مریم خوشبخت ترین فرد درون این شهر بارانی ست و احساس میکند نقطه‌ی پرگاری‌ست و درون دایره ای پیرامونش ، عاقلان سرگردان .   

.

روز سه شنبه به شب میرسد و  

صبحدم یک چهارشنبه‌ی سرد و معمولی در اواسط اسفند ماه آغاز میشود و مریم السادات را به اتاق رییس جدید آسایشگاه فرا میخوانند تا پاسخ کمیسیون پزشکی را اعلام کنند و در نهایت امر برگه‌ی ترخیصش را به وی ابلاغ میکنند و به دستور ریاست آسایشگاه به او فرصت داده شد تا قبل از ظهر فردا آسایشگاه را ترک کند... 

صبح فردا

مریم نمیخندد و اخم هایش در هم گره خورده بروی تختش روبه آیینه ی دیواری نشسته و ناخنش را میجود گاه بطور وسواسگونه ای با زلف موی سفیدش بازی کرده و بی وقفه از پیشانی رشته مویش را با انگشت اشاره پیچ و تاب داده و تا زیر لبانش میکشاند ، آخرین روز حضورش در آسایشگاه است و او که تمام شب را بی قرار و مضطرب بوده لحظه ای هم خواب به چشمانش نیامده . سپس نگاهی به ساعت گرد دیواری میکند و ناگه جای خالی نیلیا را حس میکند و میپندارد که بی شک به اتاق دیگری منتقل شده سپس پابرچین از اتاقش بیرون آمده و سوی رختکن پرسنل میرود .

یکی از کارگران بخش خدمات بنام خانم مظلومی با قد و هیکل درشت و ظاهر ی تهی از ظرافت زنانه با چکمه ها و دستکش های لاستیکی و سطلی از آب و کف و اسفنج حین عبور از رختشورخانه صدایی به گوشش میرسد و چند گام به عقب باز میگردد و نگاه دیگری به داخل اتاق رختکن می اندازد و با صدای نخراشیده اش میپرسد؛

_کی اونجاست؟ آهای با شمام . کی داخل اتاقه؟

_خانم مظلومی سلام ، منم ، خسته نباشی ، صبح زیبات بخیر.

_شما کی هستی آخه ؟ بیا اینور ببینمت 

(مریم با لبخند همیشگی‌اش و برق چشمانش در حالی که در حین تعویض لباسش است از پشت کمد لباسها سرش را بیرون میاورد و زلف زیبایش از روسری اش بیرون آمده و در هوا پیچ و تاب میخورد که کارگر آسایشگاه با دیدنش به یکباره اخم هایش از هم باز شده و گل از گلش میشکفد) و میگوید؛

_الهی بمیرم واست مریم گُلی، ببخش بخدا ، صدای خوشگلت رو نشناختم مهربونِ من.. 

(سپس انگار که دنبال کسی برای شنیدن حرفهایش بگردد و حال دو گوش شنوا یافته باشد ، به داخل رختکن می آید و جاروی بلندش را به دیواره ی اتاق پرو تکیه میدهد و بروی نیمکت چوبی مینشیند نیمکت قدیمی و زهوار در رفته تر از آن است تا بتواند وزن سنگینش را تحمل کند و از هر زاویه ی فرسوده اش صدای ناله ای بلند میشود اما خانم مظلومی بی تفاوت است و نفسی از ته وجودش میکشد و بی مقدمه شروع به صحبت میکند ...)

_مریم گلی شنیدم قراره از پیش ما بری؟ 

_آره ، آخه دیروز جواب کمیسیون پزشکی بهم ابلاغ شد . چون هفته ی پیش سه تا روانشناس جدید از تهران واسه کمیسیون پزشکی من اومده بودند که با زیرکی سرم رو گول مالیدن و منم که ساده و زود باور ، راحت بازی خوردم و دستم رو شد 

_یعنی چی؟ تعریف کن ببینم 

_من همش ادا اطوار دیوانه ها رو در اوردم و از بدو ورود به اتاق زیرلبی شعر خوندم ؛ شب که شَما بَخانه ، زَنای گیره بهانه(یک ترانه ی محلی گیلانی) .... و وقتی اسمم رو پرسیدند گفتم که ؛ سوسک دیوونه توی هندوونه 

_خخخ وای خدای من تو باید بازیگر میشدی جون خودم خب بعد چی شد؟

_یکیشون پرسید چند وقته اینجا بستری هستی و چند بار بهت شوک الکتریکی داده شده ؟ خندیدم در جوابش پرسیدم؛ سایز ۴۶ هم داره؟ یا نه لنگه به لنگه مُد شده . بعد یکی به اون یکی گفت که اسمش رو توی لیست شوک الکتریکی اضافه کن و با خانواده اش تماس بگیرید تا واسه رضایت نامه قبل از شوک حضور پیدا کنن . 

_که من یهو ترسیدم و حرفشون رو باور کردم سریع گفتم ولی آخه شوک چرا ؟ 

بعد گفتند که پرونده پزشکی من توش هیچ نوع مشکل روانی ای ثبت نشده بعد گفتم که من بیمارم و ناراحتی اختلال دوقطبی دارم اونا پرسیدند که یعنی چی؟ منم براشون توضیح دادم که دچار دوره های سرخوشی و شیدایی میشم و بعدش دچار افسردگی شدید و یهو با دیدن لبخندشون فهمیدم که دستم رو شده و بهم رَکَب زدن و منم که پاک یادم رفته بود که باید ادای دیوانه ها رو در بیارم و یهویی جوگیر شده بودم و به خیالم داشتم بهشون درس روانشناسی هیلگارد میدادم ..

_خب دیروز رییس چی گفتش بهت؟ تو به رییس چی گفتی؟

_ دیروز بهش گفتم که رییس قبلی حتی بهم اجازه میداد سه شنبه ها طی ساعات ملاقات من لباس پرستاری تن کنم و من که در قبال کمک به پرستارها و یا کارگرای اشپزخونه یا بخش خدمات هیچ پولی هم طلب نمیکنم و حتی تمام هزینه هام رو ماه به ماه پرداخت میکنم توی کَتِش نرفت که نرفت

_مریم یه راهنمایی میکنم بهت ، ولی ازم نشنیده بگیر ، سربسته میگم تا خودت باید لپ مطلب رو بگیری ، چون نمیخوام مشکلی واسم پیش بیاد

_چی میخوای بگی؟ بگو دیگه ، جون به سرم کردی

_تو باید یه برگه ی قانونی و یا حکم و دستور قضایی داشته باشی. تا نتونند از اینجا بیرونت کنند 

_یعنی چطوری؟ 

_ مثلا اگه یه جُرم کیفری مرتکب بشی به دادگاه احضار میشی و بعدش هم با توجه به سابقه‌ی بستری بودنت در آسایشگاه روانی ، از تمام اتهامات تبرئه میشی و بنا به دستور قاضی تو رو انتقال میدند به اینجا و مثلا میگند که باید هفت سال یا یکسال یا تا زمان پایان دوره‌ی درمانی اینجا بستری بشی.اون وقت دیگه هیچ کسی حق نداره اخراج یا مرخصت کنه ..  

(نظافتچی با اتمام راهنمایی اش برای عوض کردن حرف ،بی مقدمه و با کنجکاوی میپرسد )

_مریم گُلی چرا اینقدر وسواس داری توی پوشیدن لباس آسایشگاه. اینی ک الان تن کردی اصلا اندازه ات نیستااا . سرشانه هاش افتاده پایین ..

_آخه میدونی چیه!!. من دنبال لباسی میگردم که خطوط موازی آبی رنگش کمرنگ و پاک‍‌ شده باشه تا بلکه کمی شبیه لباس فُرم پرستارها بنظر بیاد و فقط این یکیش خوبه ولی خیلی برام بزرگه . حالا میگی چیکار کنم؟...

دقایقی بعد سر میز صبحانه 

مانتوی مریم بطور واضحی با تمام بیماران تفاوت دارد و گویی یکی از پرسنل در میان مریض ها نشسته است . او میداند که آخرین لحظات حضورش را سپری میکند و تا ساعتی دیگر برخلاف میلش ترخیص خواهد شد . او طی آخرین ساعت پایانی حضورش بطرز مرموزی ساکت و مبهم شده و مصنوعی بودن لبخندهایش بر کسی پوشیده نیست.  

مریم قبل از خروج از آسایشگاه به اتاق پرو درون رختشورخانه میرود و لباس ویژه ی پرستاران را که از صبحدم زیر لباس گشادش مخفیانه پوشیده است را در آورده و پنهانی درون ساک کوچکش کنار کلیپس و شانه و آیینه ی کوچکش میگذارد...

دو هفته بعد....

آخرین روز اسفندماه نیز تمام شده و نیمه شب مریم بروی ایوانِ خانه ی کلنگی و قدیمیِ پدری‌اش میرود تا ستاره ها را تماشا کند ولی به رسم این شهر بارانی آسمان ابری‌ست و خبری از سوسو زدن ستاره ها نیست ، با بی حوصلگی و پابرهنه به وسط حیاط میرود و گوشه ی حوضچه ی قدیمی مینشیند ، کمی با آب بازی میکند و چهار کنج حوضچه و کاشی های آبی رنگش دقیق میشود تا عاقبت ماهی گلی را پیدا میکند سپس لبخندی بر کنج لبانش به مهر مینشیند و شروع به ناز دادنش میکند ناگه صدای چهچه‌ی بی موقع و بی وقت قناری فضای خانه ی قدیمی را پر میکند و سکوت شبانگاه جر میخورد ، مریم از ترس قرقرهای خان جون سریع از سرجایش برمیخیزد و پابرچین پابرچین سمت ایوان میرود تا هرچه زودتر خودش را به رختخواب برساند که با صدای لرزان و حنجره ی خشک و مریض خان جون درجا خشک میشود 

_مریم!!.. مریم باز کجا رفتی ذلیل مرده ؟ برام یه لیوان آب بیار ببینم..

_رو ایوانم خان‌جون رفته بودم دسشویی ، الان یه لیوان آب میارم براتون 

_دختره‌ی چشم سفید بیا بگیر بخواب ، نصف شبی منو زابراه کردی 

صبح که رسید شهر در عطر بهاری پیچیده شده بود ولی قناری در قفس با گردنی شکسته برای همیشه تا ابد خاموش شده بود و درون کوچه ی آجرپوش و قدیمی حین سلام و علیک همسایه‌ها با خان‌جون بود که تمام هوش و حواس مریم به شکم برآمده‌ی دخترک همسایه جلب شد لحظاتی بعد وقتی سر سفره ی گلدار درون اتاق نمور کنار خان‌جون نشسته بود همچنان نگاهش به روبرو و جایی نامعلوم در همان اطراف خیره و مات و مبهوت مانده بود و درحالی که چشمانش گشاد و نگاهش عمیق گشته بود با لحنی متفکرانه و عمیق پرسید

_باردار بود!؟نه؟

_آره ، خب که چی! دخترجون بشین غذاتو بخور ، چند ساعت دیگه سال تحویل میشه ، نمیخوای هفت سین بچینی ؟ 

مریم غرق در افکارش ساکت ماند

در این لحظه ماهی قرمزِ از درون حوض به بیرون جهید و به روی کاشی های حیاط تقلا کرد و به این طرف و آن طرف کوباند خودش را و عاقبت جان داد  

 هنوز نگاه مریم محو و خیره به گل های سرخ قالی غرق در حسی حسدورزانه بود که درِ هال باز شد و نسیم، آرام صورت مریم را ‌بوسید. 

خان جون خوب میدانست که مریم باز نقشه ای در سر پرورانده.

کمی بعد

مریم عرق‌کرده چشمانش را باز کرد و یک‌راست چشمش به گل شمعدانی غریبۀ لب حوض افتاد. که گلبرگ های صورتی اش در وزش نسیم می‌لرزید. سپس به آرامی پشت سرش را نیم نگاهی انداخت تا از خواب بودن خان جون مطمئن شود ، پاهای پرانتزی‌ خان‌جون باز مانده بود و لب‌های چروکش که مثل نان بیات از دهن افتاده بود، جمع شده بود. جایی خشک و جایی خیس شده بود. مریم که برخلاف خان جون تخت نداشت و بروی تشک کهنه اش بروی زمین میخوابید بی وقفه بدنبال یافتن راهی برای سرگرمی و سرنرفتن حوصله اش بود ، او از بس که به چهار کنج فرسوده ی اتاق نگاه کرده خسته و بی رمق گشته یکبار به تمام حرفهایی که در آخرین روز حضورش در آسایشگاه از دهان خانم مظلومی شنیده بود فکر کرد سپس ،او از پنجره ی چوبی و زهوار دررفته ی اتاق به بند رختش در حیاط نگاه کرد ، او لباس مانتوی سفید مخصوص پرستاری را که مخفیانه به خانه آورده را شسته و لابه لای رخت های دیگر بروی بند آویزان کرده ولی نگرانی و دلهره امانش را بریده ، که مبادا خان جون حواسش به آن جلب شود و دستش رو شده و رسوا شود ، نگاهی به خان جون میکند که با لباس‌های نو روی تخت آهنی زنگ‌زده‌اش دراز کشیده ، دامنش را که بالا رفته بود، برایش پایین انداخت در همین لحظه او در خواب به‌قدری تند تند نفس نفس می‌زد که از شدت خِرخر گلویش به سرفه افتاد.

مریم خودش را به خواب زد اما درونش حسی لذت‌بخش آمیخته به درد و سوزش داشت. یک گوشش به صداهای درون اتاق بود و اینطور از صداها بر می‌امد که خان‌جون دندان‌های عملی‌اش را از کاسۀ آب بیرون کشیده. عصایش را که به تخت تکیه داده بود را، به دست گرفته تا رادیو را روشن کند و لحظه ی تحویل سال پای سفرۀ هفت سین بنشیند ولی همان ملغمۀ احساسات او را واداشت پنج دقیقه روی سنگ توالت فرنگی بنشیند. وقتی خان‌جون از دستشویی بیرون آمد، چند دقیقه‌ای می‌شد که رادیو منفجر شده بود و سال، تحویل شده بود. اشک در چشمانش حلقه زد. لب حوض وضو گرفت. مریم در اتاق نبود همچنین گل شمعدانی و لباس سفید پرستاری و ماهی قرمز درون حوض و صدای قناری در قفس سر جایش نبود، ولی پایبند به حرف خودش که می‌گفت: «در پیری هیچ چیز زیاد عجیب نیست» بی‌اهمیت بلند شد. قاب عکس شوهر مرده‌اش را با گوشۀ‌ چارقدش پاک کرد و آن را وسط سفرۀ هفت‌سین گذاشت. سپس عکس نوه‌‌ی مرحومش را از لای بقچه اش در زیر تخت درآورد و از روی شیشه ی ماتش کمی آنرا نوازش کرد و مجددا همانجا پنهان کرد تا مبادا چشم مریم به آن بی‌افتد و باز دچار آشفتگی روحی روانی و پریشانی شود خان‌جون به‌زحمت روی زمین کنار سفره نشست. قرآن را از روی رحل برداشت و زیر لب دعا خواند. مریم غیبش زده بود و غیبتش طولانی شده بود همان وقت که مشغول شمردن اسکناس‌های لای قرآن بود که همان‌جا کهنه شده بودند، حتی هفت سین هم مانند هرگوشه ی خانه بی رنگ و فرسوده بنظر می آمد گویی ۱۳ سال در آنجا خاک خورده باشند مریم با دستپاچگی وارد اتاق شد ، نگاهش همه چیز را لو میداد و خان‌جون بجای قرقر زدن اینبار به او سال جدید را تبریک گفت و سپس پرسید

_ذلیل مرده باز چه دست گلی آب دادی که اینطور هراسون وارد اتاق شدی؟

_هیچی ارواح خاک آقاجون 

در همین لحظه تلفن زنگ زد ، فامیل ها یکی یکی زنگ زدند و عید را از آن طرف دنیا به پیرزن و مریم تبریک گفتند. اول عمه بزرگه بعد عموهای مریم و آخر سر هم خاله‌ی مریم یک به یک سلام و احوال پرسی کرده و تبریک سال نو گفتند . و طبق معمول دوباره همه از خان‌جون و مریم به ترتیبی که زنگ زده بودند، خواسته بودند که بیایند آن‌جا و با آن‌ها زندگی کنند و باز پیرزن چندبار عصایش را به زمین کوبیده بود و مخالفت کرده بود، و وجود مریم را دلیلی برای نرفتن و ماندن در وطن برشمرده بود 

در این لحظه مریم دستش روی شکمش و حواسش ناکجا است گویی بدنبال چیز غیر معمولی در شکمش میگردد و یا اینکه ادا اطوار زن های حامله را در میاورد هرچه است برای کسی اهمیت ندارد چون خان جون امسال با دخترِ خواهرزاده‌اش که فقط سه سال داشت، تلفنی حرف زده بود. و نوه‌ی خواهرش شیرین‌زبانی کرده بود و خارجکی چیزهایی گفته بود و پیرزن ذوق کرده بود و یک عالمه قربان صدقه‌اش رفته بود.

مریم که گوشی را گرفته بود و شیرین زبانی بچه‌ی دخترخاله‌اش را شنیده بود دلش حسابی حوص بچه کرده و برای داشتن بچه دلش پر کشیده بود. همان موقع یاد قدیم‌ها افتاده بود. همان‌ موقع که همسرش در جنگ مفقود گشته بود و آن روزهای سخت که او دلخوش بدنیا آوردن فرزندش بود ، وهفت سال پس از ان که در کنار پسرش احساس خوشبختی می‌کرد. و امان از جبر روزگار . عاقبت آن روز نأس و حادثه ی شوم به وقوع پیوست و یک شب سرد و تیره دیواری از جنس فاصله ها بین او و فرزندش فاصله انداخت ...

یادآوری خاطرات تلخ مریم را آشفته کرد و پریشان خاطر و آشفته حال به حیاط رفت و مثل بچگی هایش از بی حوصلگی چفت درب را باز کرد و مخفیانه از درز باز مانده ی درب به رفت و آمدهای همسایگان زول زد و عاقبت مریم از صدای خندۀ چند بچه که با لباس‌های نو توی کوچه می‌دویدند، سر نشاط آمد ، چشمش به جوجه کلاغ آواره ی شهر افتاد که غمگین و افسرده گوشه ی بن بست کوچه کِس کرده و گردنش را کج بروی بالش گذارده ، کمی دقت کرد ، ناامیدی را در چشمانش دید ، دلش به‌رحم آمد و جوجه کلاغ را گرفت و در قفس قناری گذاشت. 

کمی استراحت کرد ، و در چرت بعداز ظهرش بود که خوابی شیطنت وار دید وقتی به بیداری رسید برّاق بلند شد قوطی وازلین را پیدا کرد و یک مشت وازلین برداشت و خوب لولای زانوهای خان‌جون را روغن‌کاری کرد تا موقع راه رفتن نرم‌تر صدا دهند. 

شش هفته از سال نو گذشته بود. پیرزن برای چهارمین بار وقتی که برای نماز صبح بیدار شده بود در عین تعجب مریم را روی ایوان نقش زمین یافته بود که شبانه حالت تهوع و استفراغ پیدا کرده بود. شکم مریم بطرز مشکوکی ورم کرده بود و کمی سفت شده بود که اوایل برای علاجش بادرنجوبه نوشیده بود که بسیار بادشکن است، ولی ابداً افاقه نکرده بود. خان جون با شمع کارگاهی اش دریافته بود که مریم به تازگی‌ها با اشتهایی سیری‌ناپذیر ترشی‌های چند سال مانده در انبار را می‌خورد و گاهی به شوق لواشک و آلوچه ترش‌هایی که کیلو کیلو از مغازه‌ای ناآشنا خریده بود، از خواب بیدار می‌شد. یواشکی به دور از چشمان او دربِ یخچال را باز می‌کرد و همان‌طور سرپایی مقابل یخچال می‌ایستاد و آتش درونش را سرد می‌کرد.

خان‌جون وقتی دریافت که یکی از ملاحفه هایش گم شده به تفتیش مخفیانه ی انبار پرداخت ، و شیشه ی مربایی خالی را کنج انبار یافت که درونش تست بارداری بود ولی هنوز از آن استفاده نشده بود، خان جون چند مشت آب سرد، محکم به صورتش کوبید و به تصویر چروکیده‌اش در آینه نگاه کرد. عرق از پیشانی صاف آینه سرازیر شده بود. همه چیز درست بود جز آن که خودش زنده و دختر عزیزش باردار بود.

 

وقتی برای درد سر نداشت پس به کسی چیزی نگفت و به روی مریم هم نیاورد ، در عوض روز به روز از چشمان مریم افتاد و کمرنگ و محو شد ، آنقدر که دیگر وجودش برای مریم قابل لمس نبود درمقابل اما مریم ابداً حس سرخوردگی نداشت چون برای هر چیزی حتی بازخواست شدن زیادی دیر بود.

 برعکس هر بار که مریم به یاد خواب شیطنت‌آمیز شب عیدش می‌افتاد، به قاب عکس نوجوانی اش، زیر زیرکی نگاهی می‌کرد و از شدت خنده مجبور می‌شد تظاهر به سلفه کند تا خان جون باز برای خندیدن های بی موردش قرقر نزند 

اوایل پاییز بود که مریم بی مناسبت و بی مقدمه خانه‌تکانی مفصلی کرده بود و همان موقع بود که از میان خرت و پرت‌های انبار همان گهوارۀ قرمز گل‌دار را که برادر کوچکش در آن تاب می‌خورد، بیرون کشیده بود و آن را گوشۀ اتاقی گذاشته بود که پرده‌هایش را انداخته بود تا کاملاً سری بماند. مریم هر بار که به بهانه‌ای از خانه بیرون می‌رفت، زیر چادرش به دور از چشم همسایه‌ها اسباب‌بازی‌ بچه‌گانه ‌می‌خرید و چون نمی‌دانست بارش پسر است یا دختر، هم عروسک می‌خرید و هم تفنگ و حتی این روزها جرأتش زیاد شده و با اعتماد به نفسی عجیب بروی صندلی راحتی‌ خان جون لم میداد و، هم دخترانه می‌بافت و هم پسرانه. مریم با هیجان زیاد کانال‌های تلویزیون را عوض می‌کرد و روی هر شبکه‌ای که صحبتی از زنان و زایمان بود می‌ایستاد و با دقت نگاه می‌کرد. دیگر بدون مصرف داروهای ضد میگرن سر دردهای مرگ‌آورش را تحمل می‌کرد و خودش سرخود قرص‌های زیر زبانیِ فشار خونش را در سنگ مستراح ریخته بود تا مبادا به نوزادش صدمه‌ای وارد کند. مدتی بود لباس‌های گشادتر می‌پوشید و بسیار مواظب بود چاک چادرش قدِ تنگ‌نظری مردم از هم باز نشود. به طوری کاملاً آشنا سنگین بود و از شنیده هایش در طی زندگی آنقدر می‌دانست دیگر زمان زیادی باقی نمانده است و باید به‌تنهایی آماده می‌شد .مریم بشکۀ قیر کنار حیاط را با همۀ حلال‌ها و مواد پاک‌کنندۀ مغازۀ اکبر آقا شسته بود. آن را به‌تنهایی تا حمام غلتانده بود و تا کمر از آب داغ پر کرده بود. و با ترس خودش را از روی چهارپایۀ آهنی در بشکۀ قیر غوطه‌ور کرده بود. دقایقی را در سردر گمی گذرانده بود و عاقبت مریم بی‌حال بچه را از آب گرفته بود و مثل دندان‌های عملی‌ خان جون به زحمت سمت دهانش برده بود. پیشانی‌اش را بوسیده بود و نافش را با قیچی که روی اجاق گاز، استریل شده بود بریده بود. نوزاد را جایی امن میان ملحفه‌های تمیز گذاشته بود. و با قیچیِ آهن‌بر زنگ‌زده ای بشکه را بریده بود. و از شدت ضعف بی‌هوش کف حمام افتاده بود.

 

چند ساعت بعد مریم و پسر بچه‌ای ملوس هر دو سالم روی تخت زنگار زده ی خان‌جون دراز کشیده بودند. مریم قاب عکس قدیمی پسر کوچکش داوود را مقابل نوزاد گذاشت و بچه را با شوق به اسم او یعنی داوود صدا ‌زد. امتحانی چند مرتبه تلاش نمود تا به نوزاد شیر دهد اما شیری درکار نبود ولی طوری وانمود نمود که نوزاد سینۀ او را به دهان نگرفته. صدای آشنایی به گوشش رسید ، گویی یک صدا از درون حیاط پرسید؛

 کی اونجاست؟ 

مریم نگاهی به حیاط کرد اما کسی را ندید اما چشمش به یک چوب دستی افتاد که هرگز ندیده بودش تاکنون . چوب دستی روی ایوان تکیه به دیوار زده که پلیس زنگ خانه را زد. همسایه‌ها و پیرمرد دوچرخه سوار که خودش به پلیس زنگ زده بود، دور خانۀ ی او جمع شده بودند. مریم با شیشۀ شیر در را باز کرد. جمعیت از دیدن مریم و نوزادی که در بغل داشت شوکه شدند و مریم کاملاً خون‌سرد به جمعیت نگاه کرد. چند پلیسِ مسلح با احتیاط وارد خانه شدند و یک افسر پلیس داشت به مریم چیزهایی می‌گفت که همۀ پلیس‌ها این موقع‌ها می‌گفتند. مریم بدون آن‌که چیزی شنیده باشد، سرش را توی خانه برد و بغض کرده سیزده بار اسم خان جون را صدا زد در حالیکه خودش بهتر از هرکسی میدانست خان جون سینزده سال است که فوت شده و تنها یاد و خاطراتش است که همچنان در خانه باقی ست. سرانجام در لحظات آخر بود که توانست شانه ی چوبی موههایش را در کنار آیینه ی کوچکش لابه لای مانتوی سفید و اتو کشیده ی مخصوص پرستاران بپیچد و بدون معطلی دست بسته و چادر پیچ، عقب ماشین پلیس چپانده شد تا همه چیز در مورد نوزادی که به تازگی در محل دزدیده شده بود روشن شود. 

سپس در متن غمزده ی حیاط ، شیشه ی شیر شکسته کنار لبه ی حوض بود و شیر سفیدی که از شکافهای بین کاشی ها پیش رفته و مسیرش سرآخر به زیر پای گلدان شمعدانی ختم شده بود. شمعدانی نیز بی جان و خشکیده ، زیر سایه بان درخت بید و مجنون به خواب رفته بود ، کمی بالاتر نیز گربه سیاهه خانه بر شانه ی دیوار نشسته و چشم به قفسی بی پرنده دوخته بود و حوضچه بی آنکه ماهی گلی داشته باشد خشکیده بود و لبالب از برگهای زرد و غمگین سرریز بود . ..

 

 

ادامه دارد.....

      

داستان کوتاه طنز   خاطرات پسرک شوم

 پسرک  بد قدم       اثری  از شهروز براری        طنزنویس  


جشن 22بهمن اول دبستان مترسک سوار بر دسته بیل با پرچم امریکا واسراییل پیچیده شده بود و یک کلاه قیفی هم بر سرش بود 

من در زندگی معجزه دیده ام . اما یستگی دارد شما تصورتان از معجزه چه باشد ؟ من اولین بار در دو سالگی در روی بالکن سوار تاب کودک بودم و مادرم همزمان با حل کردن جدول ، مرا تاب میداد که ناگهان طناب تاب باز شد و من سوار بر تاب از طبقه چهارم اپارتمان سقوط کردم و بدون برداشتن حتی یک خراش زنده و سالم ماندم .البته دکه ی سبزی فروشی مادر اقافریبرز که برویش آفتاده بودم خراب شده بود . و مادر اقا فریبرز هم که از کمر شکسته بود و سرپا شبها میخوابید ، چون کل اندامش را با داربست سرپا نگه داشته بودن و خرج زندگیش نیز به گردن اقا فریبرز افتاده بود . 

       من  خوش شانسم      من خوش شانسم     

 مثلا در سه سالگی دستم لای درب ماشین ماند و تمامی انگشتانم به کمک بخیه و پیوند توسط دکتر نوربالا به هم وصل شد اما بیمه هیچ دیه و یا خثارتی نداد ، زیرا ماشین برای پدرم بود ، و تمام معادلات مالی پدرم بر هم ریخت و نقش بر اب شد . من همیشه خوش شانسم ، مثلا ابله گرفتم ، و فقط سه تا جوش زدم یاکه توی تصادف مهیبم ، بهار با عشق دنده عقب زد به من ، و من زنده باقی موندم ، پرچم لعنتیم رو کوبیدم به سقف . شما گوشتون با منه دیگه!!...نه؟... 

در شش سالگی با تفنگ کلت کمری دوست پدرم که پلیس بود به پای خودم شلیک کردم و گلوله از فاصله ی دو انگشت بزرگ پایم رد شد و در عوض چون طبقه ی دوبلکس یک کلبه ی چوبی ایستاده بودم گلوله در طبقه پایین به باسن اقا خلیل اصابت کرد و باقی قضایا

 . من در کودکی مریض هم خیلی میشدم مادره کم سواد و عزیزم بجای دکتر ، مرا پیش رمال و جادو گر میبرد ، تا هفت سالگی از بس که کاغذهای دعا و سرکتاب و طلسم شکن و دعای رفع بی بختی را درون نعلبکی اب گرفته و داده بودند خورده بودم که به مرور در این زمینه متخصص و کارشناس تجربی شده بودم و از طعم اب درون نعلبکی میتوانستم بگویم که ان دعا را کدام رمال و یا جادوگر و یا فالگیر نوشته و دعا در چه زمینه ای هست . خخخ

خب البته از سر تجربه ی فشرده در سن کم. و تکرار مکررات یاد گرفته بودم ان اب نعلبکی که رنگش به ابی میزند. یقینن دعای رفع بی بختی ست. چون از بس که طولانی بود که پشت و روی کاغذ را پر از واژه و کلمه میکرد و خب جوهر در اب ولرم نعلبکی پخش میشد و. اب نعلبکی به رنگ جوهر در می امد .    

خلاصه سر تان را درد نمی اورم. من تا به هفت سالگی. از بس جوهر خودکار و یا جوهر نبات خوشنویسی رمال ها را نوشیده بودم که در هفت سالگی اگر توف میکردم ،توف من سبز یا ابی رنگ بود و هم کلاسی هایم مرا با مداد رنگی. اشتباه میگرفتند 

بطور کلی در سن شش سالگی برایم هیچ حادثه ی بد و یا مشکل خاصی رخ نداد و سال ارامی بود و میتوانم بطور ضمنی به مواردی که کمی خاطره انگیز و کسل کننده است اشاره کنم ، مثلا قورت دادن مُهری نماز پیش نماز مسجدمان و یا که پیش ازدواج به مدیر مهدکودک از جانب من . و یا که هدیه دادن یک بادکنک به مربی مهدکودک که میگفت اسمش بادکنک نیست و کاندوم است و جیغ میکشید ، و یا هدیه ی روز پدر که سوتین زن همسایه به پدرم . که از سر ناب کش رفته بودم . سوار شدن بروی گربه ی همسایه که اسمش ذنبه بود ولی نمیدانم چرا داد زد و مرد . و افتادن در دیگ دیزی در سینزده بدر . .....  

     گذشته از شوخی در گذشته  .... از شوخی بگذریم 

اول دبستان. کلاس ما شلوغ و تنگ بود بیش از پنجاه نفر بودیم . و اقای معلم به من توجه نمیکرد و هممسیر و همسایه ی ما بود و قصد ازدواج با دختر ترشیده ی زهرا رختشور را داشت و جشن نامزدی اش. در راه بود ... من از درخچه ها و نهال های حاشیه ی پیاده رو همیشه خوشم می امد و نگران بودم که نکند با ورود به مهرماه و پاییز انان زرد شوند ، ،من همیشه از نان سنگک بیشتر خوشم می امد تا نان لواش ....

اولین بیست را که گرفتم. چنان مست و مدهوشش شدم . که تمام مسیر بازگشت تا به خانه را دفتر املا را باز کرده و جلوی چشمانم گرفته و خیره به عدد بیست بودم که صدای ترمز ماشین و جیغ اسفالت از داغ دست ساییده شدن و اصطحکاک لاستیک یک کامیون دنیا را پیش چشمانم سیاه کرد . 

راننده ی بیچاره بخاطر انکه مرا زیر نگذارد فرمان را سمت پیاده رو چرخانده بود و تعداد زیادی از همکلاسی هایم ا زیر گذاشته و از دکه ی اقا فریبرز هم رد شده بود و انرا با خاک یکسان کرده بود سپس چند درختچه رو زیر کرده بود و وارد صف نانوایی سنگگ شده بود. اما من خوشحال بودم چون بیست گرفته بودم. ولی در اصل. زحمت را راننده ی کامیون کشیده بود و از فردای انروز. کلاسمان خلوت بود و در هر نیمکت سه نفره تنها یک نفر مینشستیم زیرا قاب عکس باقیه افراد غایب با نوار مشکی بالای تخت تابلو خورده بود. بعلاوه عکس اقای معلم در وسط شان . 

     و صف نانوایی نیز. هرگز شلوغ نبود زیرا مردم نان لواش را ترجیح میدادند تا زنده بمانند و دکه اقا فریبرز نیز تا مدتها همانگونه نقش بر زمین بود و اقا فریبرز که لحظه ی سانحه بیرون درب دکه خم شده بود تا سر نوشابه ای را بردارد تنها از ناحیه. باسن دچار شکستگی شده بود و شبهای زیادی را ناچار کنار مادر پیرش سرپا میخوابید و بعدها روز مزد میرفت و کارگری میکرد   

 

 چند هجله ی زیبا نیز در جای درخچه های شکسته شده گذارده بودند که عکس های دوستان پدرم را نمیدانم چرا زده بودند ، و دیگری نیز عکس معلممان . هرگز نفهمیدم چرا معلممان غیبت طولانی کرد و اخرش معلم جدیدی امد که بعد از تعطیلی مدرسه هرگز پشت سرم راه نمیرفت . و کل محله و نیمی از شهر را دور میزد تا هممسیرم نشود . 

مدرسه مان سه طبقه بود و قدیمی ، ناودان قطور و فلزی زنگار زده ای داشت به ارتفاع سه طبقه . ناودان زهوار در رفته بود اما با این جال بلطف بصت های کج و شکسته ای به دیوار تکیه زده بود . به ازای هر طبقه یک واصل و بست فلزی ناودان را به دیوار متصل و ثابت سرپا نگه داشته بود . من از همان کودکی به امور فنی و پیچ و مهره علاقه داشتم . زنگ تفریح معمولا ناظم مدرسه یک کت پاره و وصله پینه ای تن میکرد ، که به لطف پدرم با عنوان تشکر از او که مرا اخراج نکرده بود بدلیل مشتی که به معلمم زده بودم یک کت و شلوار شیک و نو و مجلسی هدیه گرفته بود و برای اولین بار تن کرده بود ، ان روز نیز من دیکته را بیست شده بودم ولی معلم دفتر دیکته را به من نمیداد تا خدای ناکرده باز حادثه ی پیش تکرار نشود. او میگفت اگر از حوادث تجربه کسب نکنیم هرگز ادم نمیشویم و از طرفی نیز میترسید باز حادثه تکرار و کل کلاس منقرض شوند . به همین دلیل از بیست گرفتن من همگی ترس واهمه داشتند و ان روز بارانی من کنار ناودان ایستاده بودم و به شیک بودن کت و شلوار ناظم خیره بودم و او فاصله ی بسیاری تا من داشت. 

و من بی اراده پیچ بصت اخر ناودان فلزی را از دیوار کشیدم بیرون تا چک کنم که چرا فراش مدرسه بجای پیچ انرا میخ زده به دیوار ، من محو میخی بودم که از دیوار کشیده بودم بیرون و تازه فهمیده بودم که ان پیچ نیست. بلکه میخ است که ناودان به ارتفاع سه طبقه با جنس فلز و جداره قطورش سقوط کرد ومستقیم بر سر اقای ناظم خورد. من هم نگاهی به میخ درون دستم کردم و نگاهی به کت و شلوار خونی ناظم و صدای زنگ تفریح به منزله ی پایان بصدا در امد و من سر کلاس رفتم .  

بیچاره خدا رحمتش کنند. با اهدای اعضایش بعد مرگ مغزی به افراد زیادی خیر و کمک رساند . هرگز نفهمیدم چرا ناودان سقوط کرد . از ان پس تعهد دادم که زنگ های تفریح به هیچ کدام از ناودان های مدرسه نزدیک نشوم.     

ثلث اول تمام نشده بود که مدرسه مان بیش از بیست دانش اموز به خاک سپرده بود و یک معلم و یک ناظم . که مدیر التماس به پدرم میکرد و میگفت؛ ، تو رو خدا این بچه بخواد اینجا پنج کلاس درس بخونه ما منقرض میشیم. . پس هر ثلث در یک مدرسه ی جداگانه ثبت نام کنید تا امار کشته شدگان در حوادث بطور منصفانه ای در کل شهر تقسیم بشه ، ما چه گناهی کردیم که توی منطقه شما هستیم ، همه ی تاوان رو ما باید بدیم؟ 

 من یکروز غمگین بخانه امدم و انروز نیز بیست گرفته بودم که پدرم گفتم ؛ بابا فلانی منو توی مدرسه زدش 

پدرم گفت؛ از این به بعد هرکی یکی زدت تو باید دو تا بزنی . 

گفتم اگه بزنم بد نمیشه؟ منو اخراج نمیکنن؟

گفت تو بزن من پشتتم . 

فردایش درون کلاس با همان میخ به پهلوی دانش اموز جلویی میزدم که وی به معلم گفت . معلم نیز که ته کلاس ایستاده بود ،پیش امد و ارام از پشت سر یک قاپاسی در سرم زد 

من نیز مامور . و معذور بودم که به تعهدات خود عمل کنم ، چون به پدر قول داده بودم ، پس برخواستم. و به ازای یک توسری که خورده بودم یک مشت به کمر معلم و یک مشت هم به جای حساسش زدم و گفتم. ببخشید اجازه ،پدرم گفته بود. ... 

فردایش پدر در اتاق مدیر برایم شرح داد که منظورش هم کلاسی هایم بود ، و نه معلم و مدیر . 

انروز پدر اسم خانم بهداشت را نگفت ، و فقط گفت که مدیر و معلم و دفتر دار و فراش را نباید بزنم. و چوب استاد به از مهر پدر.  

و خانم بهداشت بخاطر انکه مداد کوچکی را زیر دانش اموز جلویی هنگام نشستن گذاشته بودم و او نیز به شدت اسیب دیده بود. و رو به شکم بروی برانکارت خوابیده بود مرا تنبیه نمود و این بار به ازای یک ضربه خط کش خانم بهداشت من یک لقد به او زدم . و پدرم فردا با هدیه و. گل و شیرینی برای دلجویی امد و اینبار نیز خاطر نشان کرد که 

تا نباشد چوب تر ، فرمان نبرد گاو نر .....

 شب چله که گذشت و من شمع های تولدم را مجدد پس از پایان جشن از سطل زباله برداشتم تا به زیر تخت خواب بلند و چوبی ام ببرم و انجا را شبانه نورانی کنم. واقعا نمیدانم چرا تشک از زیر اتش گرفت و من نیز صدایش را در نیاوردم از ترس در عوض با فنجان تند تند از انسوی خانه اب از پارچ درون یخچال اب می اوردم تا کسی نفهمد و لو نروم ، به فنجان هشتم که رسیدم فهمیدم گویا لبوان بهتر است و اب بیشتری میگیرد ، اما پارچ اب خالی بود ، و من نیز یادم امد که شمع تولد را با یک فوت ساده خاموش کرده بودم پس سریع به اتاق باز گشتم و هر چه توانم بود فوت زدم اما بیشتر اتش جان گرفت. واقعا نمیفهمم چرا فوت هایم برخلاف جشن در شبانگاه تاثیر معکوس داشت ، اتش به بالش و از طرف دیگر نیز به پرده ی اتاق که رسید خواهرم. انسوی اتاق از خواب به مهلکه ی اتشسوزی رسید و گیج و گنگ و مبهم پرسید؛  

داداشی یه بویی نمیاد برات؟ چرا همش فکر میکنم اینجا اتش سوزی داره میشه 

و من نیز گفتم. بخواب بخواب داری خواب میبینی البته دود چنان غلیظ بود که غیر از شعله های اتش هیچ دیده نمیشد . بگذریم. از دیماه که گذشتیم و خواهرم از سوانح سوختگی مرخص شد تصمیم گرفتم هیچ کار غلطی نکنم و مرا مثل دگمه پیراهن به پدرم دوختند تا دست گلی اب ندهم . همگی به پیک نیک و خارج شهر رفتیم و من حتی اجازه ی خروج از ماشین را نداشتم. و حوصله ام سر رفت و با سوییچ و پدال ها بازی کردم اما اینبار هیچ حادثه ای رخ نداد و ماشین روشن نشد . و من دست گلی به اب ندادم ، بلکه فقط ادای رانندگی را در خیالاتم تمرین نمودم و پدرم سفارش کرده بود تا پدال ترمز را فشار ندهم و من تا میتوانستم از پدال گاز و کلاچ استفاده کردم چون ماسین خاموش و بی حرکت بود اما مشکل جای دیگری بود من نمیدانستم پدال ترمزی که پدرم گفت کدام یکی است و نادانسته تمام مدت مشغول فشار پدال ترمز بودم . و گویا ترمز و سیم فرسوده اش. به تار مویی وصل است و. حین شیطنت ان نیز پاره شده ، شانس با ما یار بود که وقتی عزم بازگشت را گرفتیم و راه افتادیم هنوز در ساحل بودیم و غیر از یک دکه ی ساحلی زیبا که برای اسکان مسافرین با چوب ساخته شده بود هیچ مانعی در روبرو نبود و پدرم که فهمید ترمز ندارد هول شد و گویی از تمام مسیر باز روبرو تنها دکه را هدف گرفته باشد و. دکه سریع اتش گرفت ولی خواهرم دیگر نسوخت . بلکه پس از حادثه پدرم از کش شلوارم بجای بند به دور گردنش و دستش استفاده نمود تا به بیمارستان برسد و دستش را اتل بگیرد . او هرگز کش شلوارم را پس نداد .   

چندی بعد در جشن 22 بهمن بود که ناظم جدید و تازه از راه رسیده ی مدرسه برای انکه بتواند شرارت های مرا کنترل کند با من از درب دوستی وارد شد و من تبدیل به دست راستش شده بودم و همراه او زنگ تفریح قدم میزدم و به. باقی بچه ها فخر میفروختم ، زنگ دوم نمرات امتحان ریاضی اعلام شد و من متاسفانه باز بیست گرفتم و زنگ تفریح همه به صف شدند و اهنگ ای ایران ای مرزه پر گوهر ، ای خاکت سرچشمه ی هنر ، دور از تو اندیشه ی بدان ، پاینده مانی و جاوداااااان. ای ی ی ی ی ی ی ی دشمن از تو ......

پخش میشد و یک مترسک پارچه ای با لباس پرچم امریکا و یک کلاه قیفی بر سرش را بر یک چوب شبیه دسته بیل نصب کرده بودند و معلم پرورشی انرا درست کرده بود و خودش نیز که یک فرد بیش از حد متعصب و. خاص و غیر عادی بود با ریش بلند و پیشانی مهر خورده و چپیه و لباس روحانیت امد وسط حیاط ناظم جوان نیز پشت سرش. و صدای اهنگ 22 بهمن روز شکست دشمن با بلندترین حالت ممکن پخش میشد و من نیز در وسط مهلکه و دستیار ناظم در جایگاه سوم به صف شده بودم و دانش اموزان را به عقب هول میدادم معلم پرورشی مترسک را در اسمان و بالای سرش میچرخاند و فراش پیت نفت را اورد داد به من و یک فندک. ناظم برای انکه شیک و وسواسی بود پست نفت را دست نمیزد و. من با پست پر از نفت پشت سر معلم پرورشی. همراهی میکردمش و دور حیاط بزرگ مدرسه میدویدیم تا با مترسک زشت پرچم امریکا. پیروزی حق علیه باطل را. به عریان ترین حالت ممکن و بی ربط ترین شیوه و. غیر عقلانی ترین حرکات نمایش دهیم ، ناظم کتش را در اورد داد به من ، و من نیز از نفس افتاده بودم ، مترسک را لحظاتی بر روی زمین گذاردن و معلم پرورشی یک پیاله نفت برداشت و داد به من و زیر لب گفت ،؛ اقای مظهری (فراش) چرا اینقدر نفت اورده ، بهش گفته بودم یه پیاله بسه 

سپس خودش پشتش را به من کرد و گفت بریز. و با دست به دانش اموزان گفت که عقب بایستند ، ان لحظات من مانده بودم که چرا معلم پرورشی قصد خودکشی کرده؟ او برگشت و یپرسید ریختی ،؟

گفتم ببخشید بخدا 

گفت ؛ چرا چرت و پرت میگی ، میگم ریختی روش 

گفتم. اره خودتون خواستیدااا. 

گفت. اره. ایراد نداره. فاصله بگیر.   

من نیز پیت نفت را برداشتم و فاصله گرفتم 

 او فندک زد و مشتعل شد 

زیرا وقتی که پشتش را به یک کودک هفت ساله کرده و میگوید پیاله ی نفت را بریز

و کودک نمیریزد اما مجدد میگوید نترس بریز و پشتش را به او میکند. خب ان بچه هم که اولین سال مدرسه و اولین جشن 22،بهمنش است که میبیند و توجیه نشده که قرار لاست مترسک را بسوزانیم.   

واقعا مانده بوذم ک چه شعبده بازی عجیبی است و نفت را به پشتش ریخته بوودم

  معلم پرورشی هرگز  بروی صندلی اش نمی نشست و  سوختگی باسن او  تا پایان سال تحصیلی   سبب  ایستادن او  در تمام لحظات حضورش در مدرسه میشد .   احتمالا  در خانه اش هم بر روی شکم د راز     دراز میکشید و نمی نشست         زندگی کمی شیرین میشد  اگر    میشد روی شکم نشست ...   

سپس وی دور حیاط بزرگ مدرسه میدوید و صدای اهنگ به قسمت ؛ جان من فدااااای خاااااک پاکه میهنم م م م رسیده بود و همگی شور حسینی گرفته بودیم و دست میزدیم و هورا میکشیدیم و من مترسک را بلند کردم و دسته بیل چوبی را بالا گرفتم تا مانند لحظاتی پیش ادای معلم پرورشی را در بیاورم و مترسک امریکا را به احتزاز و برافراشته و نمایان کنم ، چون صف ها بر هم ریخته بود و قول قوله ای شده ب د و مدرسه ای با پانزده کلاس که هر کلاس پنجاه دانش اموز داشت (البته به غیر از کلاس ما ) بعبارتی هفتصد و سی دانش اموز قد و نیم قد در حیاط بزرگ مدرسه هورا میکشیدند جیغ میزدند. دست و پایکوبی و کنترل اوضاع از دست همه در رفته بود. و من زورم به کنترل دسته بیل سنگینی که بالای سر نگه داشته بودم و بر سرش مترسک دو متری با پرچم امریکا نصب بود نرسید و بجای انکه انرا در هوا بچرخانم ، او مرا بروی زمین میچرخاند و من پیچ خوردم و پیچ خوردم و شتاب گرفته و دسته بیل را بر سر معلم پرورشی زدم ، او به زمین خورد و با کمک ناظم. ابای خود را کند و در اورد و به زمین انداخت و برای انکه اتشش را خاموش کند شروع به لقد زدن کرد ، تا دقایقی پس از خاموش شدنش همچچنان دانش اموزان به ان لقد میزدند. و هورا میکشیدند و پیت نفت نیز حین هرج مرج و ازدحام به زمین افتاده و نفت را به زمین و دانش اموزان پاشیده بود و غلت زده بود و تا ته حیاط رفته بود. و ناظم برای انکه ختم به خیر کند مترسک را با ته مانده ی نفت اغشته کرد و کت خود را از دست من گرفت و تن کرد و فندک زد ، و کل دانش اموزان مجدد دچار تکرار مکررات شدند ولی اینبار ناظم میدوید و شعله ها زوانه میکشید. و بجای مترسک کت نفتی اقای ناظم مشتعل شده بود ،و. اتشی نیز خوشبختانه به مترسک گرفت و او نیز شروع به سوختن کرد و ما به رسم دفعه پیش ان را در اسمان چرخاندیم و بر سر ناظم زدیم تا متوقفش کردیم و شروع به لقد مال کردنش کرذیم .

 

 من واقعا نمیفهمیدم چرا ب مناسبت 22 بهمن. افراد و پرسنل و معلم پرورشی باید چنین از خودگذشتگی ای بکند و برای سرگرم کردن دانش اموزان خودش را از ناحیه ی پشت و باسن بسوزاند و مشتعل به دور حیاط بدود و ما هورا بکشیم ، واقعا چه معنایی دارد ، ؟

... انروز به خانهرفتم و برای پدرم تعریف کردم ولی باور نکرد و گفت که پسرم تب کرذی داری. هزیان میگی.     

بعد کمی تفکر و با تاخیر. پدرم با چهره ای متفکر و نگاهی عمیق روی به من پرسید؛ پسرم معلم پرورشی گفتش که نفت رو بریز روش ، تو کجا ریختی نفت رو؟

گفتم؛ معلم پرورشی پیاله رو داد به من. خودش خم شد و پشتش به من بود و گفت نفت رو بریز . نترس بریز روش.

خب منم ریختم دیگه .... 

پدرم گفت ؛ احیانن نفت رو روی مترسک نریختی که ؟ 

گفتم. نه. 

پدرم گفت روی به مادرم کع؛ فری ،بدبخت شدیم....

 

در جلسه ی دادگاه. روحانیت. به اتهام توهین به عبا و عمعمه ی روحانی یعنی معلم پرورشی و لقد مال کردنش. همه شهادت دادند که اولین لقد را اقای ناظم زده بود 

و ان بیچاره نیز گفت؛ اقای قاضی من واسه خاموش کردن اتش لقد زدم . 

معلم پرورشی نیز حضور نداشت در جلسه دادگاه ، چون هنوز در قسمت سوانح و سوختگی بیمارستان پورسینا بروی تخت و بروی شکم خوابیده بود تا دوران نقاهت و سوختگیش اتمام شود. او همیشه سرپا ماند ، و نمیتوانست بنشیند ، هرگز نفهمیدم که چرا باسن خودش را اتش زد تا ما را شاد کند . چه عجیب ب ب ب

 

من به تعطیلات عید رسیدم ه 

 عید فرا سید و دست و پاهای همکلاسی هایم که بواسطه ی هول دادنشان بروی یخ در بارش برف طی اواخر بهمن ماه شکسته و گچ کاری شده بود از اتل باز شد . . 

 

و ....

ادامه دارد ..... 

اپیزود بعد میخوانیم؛ برقکاری غیر حرفه ای توسط من و شوق نصب یک لامپ کوچک در فضای زیر تخت خواب قدیمی مادربزرگ و اتصال سیم لخت به بدنه ی فلزی تخت و. مادر بزرگ و لرزش های بندری. و دست و شوق و هورا و تشویق های ما بخاطر رقصیدنش 

برداشتن اجر از زیر چرخ ژیان اقای دفتردار و منظره ی سقوط ژیان در رودخانه ی زرجوب  

و زدن دگمه پنکه سقفی خراب کلاس و سر های شکسته 

و کوبیدن میخ یک وجب بالای پریز برق و.....

و بیشتر....

 

نویسنده متن فی البداعه نویسی شین خودکار ابی 

 

داستان کوتاه جدید ۹۹     سارق  ممتد

ادامه نوشته

داستان کوتاه شهروزبراری صیقلانی.   اوهام

ادامه نوشته

داستان نویسی  شهروز براری صیقلانی

ادامه نوشته

قسمتی از داستان بلند ادبی

ادامه نوشته

داستان کوتاه خیس

ادامه نوشته

داستان کوتاه  وحشتناک واقعی عباس ادمخوار

ادامه نوشته
 
  BLOGFA.COM  
http://uppc.ir/do.php?imgf=161426516565532.png http://uppc.ir/do.php?imgf=161452069548021.jpg